شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٤ - روان شدن خواجه به سوى ده
|
بهر حق اين را رها كن يك نفس |
تا خرِ خواجه بجنباند جَرَس |
|
ب ٥٣١- ٥١٧ قول پيغمبر شنو: مقصود روايتى است كه در برخى كتابها آمده، و مرحوم فروزانفر آن را در احاديث مثنوى (ص ٧٥) ثبت كرده است «لا تَسكُنِ الكُفُورَ فَإنَّ ساكِنَ الكُفورِ كَساكِنِ القُبُور: و كفور سرزمين دور افتاده است از مردم، كه بدان گذر نمىكنند.» (نهايه ابن اثير) و مردمِ شام ده را كفر گويند. (نهايه ابن اثير) مجلسى (ره) از جامع الاخبار از رسول خدا ٦ آرد كه به على (ع) وصيت كرد: «لا تَسكُنِ الرُّستاقَ فَإنَّ شُيُوخَهُم جَهَلَةٌ وَ شُبّانِهُم عَرَمَةٌ وَ نِسوانَهُم كَشَفَةٌ وَ العالِمُ بَينَهُم كَالجِيفَةِ بَينَ الكِلابِ.» (بحار الانوار، ج ٧٣، ص ١٥٦، و نگاه كنيد به: نهج البلاغه، نامه ٦٩) مجتبى: گزيده.
حشيش: گياه خشك. حشيش ده: كنايت از آن چه از مصاحبت مردم آن به دست مىآيد.
ماهى در ده بودن: مأخذ آن عبارتى است بدين مضمون: «مَن سَكَنَ فِى القُرَى يَوماً تَحَمَّقَ شَهراً وَ مَن سَكَن فِى القُرَى شَهراً تَحَمَّقَ دَهرا.» (شرح ولى محمد اكبر آبادى، حاشيه مثنوى چاپ كانپور) شهر عقل كلى: (اضافه مشبه به به مشبّه) مقصود از «شهر» ولى و اصل به حق است.
خَراس: آسيايى كه با خر يا ديگر چار پا گردد.
دُردانه: درّ يكتا، دُرّ گرانبها. كنايت از معنى.
بُرّ: گندم، كنايت از ظاهر لفظ.
خَرَند: محوطهاى كه اطراف آن را گل كارى كرده براى نشستن درست كنند. (حاشيه برهان قاطع) خشت كارى اطراف باغچه. كنار صفّه و ايوان. (برهان قاطع) فُلك: كشتى.
جَرس جُنباندن: زنگ را به صدا در آوردن. كنايت از به راه افتادن.
حديثهايى در مذمّت روستا و روستا نشينى آمده كه ظاهراً بلكه مطمئناً در باره بيابان نشينانى است كه به خاطر دورى از حضور در جمعه و جماعت مسلمانان كمتر تخلق به اخلاق مسلمانى داشتند. اما منظور مولانا از نكوهش روستا و روستا نشينى و آوردن داستان شهرى و روستايى و پايان كار شهرى كه به پشيمانى رسيد، چنان كه خود