شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣٦ - باقى قصه مهمان آن مسجد مهمان كش و ثبات و صدق او
باقى قصّه مهمان آن مسجد مهمان كش و ثبات و صدق او
|
آن غريب شهرِ سر بالا طلب |
گفت مىخسپم در اين مسجد به شب |
|
|
مسجدا گر كربلاى من شوى |
كعبه حاجت رواى من شوى |
|
|
هين مرا بگذار اى بگزيده دار |
تا رسن بازى كنم منصور وار |
|
|
گر شديت اندر نصيحت جبرئيل |
مىنخواهد غَوث در آتش خليل |
|
|
جبرئيلا رو كه من افروخته |
بهترم چون عود و عنبر سوخته |
|
|
جبرئيلا گر چه يارى مىكنى |
چون برادر پاسدارى مىكنى |
|
|
اى برادر من بر آذر چابكم |
من نه آن جانم كه گردم بيش و كم |
|
ب ٤٢١٦- ٤٢١٠ سر بالا طلب: خواهان مرتبت بلند و رسيدن به مرتبه والا. و در آن تلميحى است به بالاى دار رفتن.
كربلا شدن: كنايت از كشتنگاه گرديدن.
غوث: ياريگر.
غوث نخواستن خليل: اشارت است به حديثى معروف كه چون ابراهيم (ع) را در آتش افكندند جبرئيل نزد او آمد و پرسيد تو را نيازى است؟ گفت به تو نه. (نگاه كنيد به: تفسير درّ المنثور، ذيل داستان ابراهيم (ع)، و ديگر تفسيرها)
|
من خليل وقتم و او جبرئيل |
من نخواهم در بلا او را دليل |
|
٢٩٧٤/ ٤ افروخته: سوخته، آتش گرفته.
آنان كه عشق حق تعالى را در سر دارند و آرزوى رسيدن بدو را در سر مىپرورانند، پيشا پيش مرگ مىروند و جز به خدا ديده به كسى باز نمىكنند: