شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٣ - بيان آن كه هر چه غفلت و غم و كاهلى و تاريكى است همه از تن است كه ارضى است و سفلى
بيان آن كه هر چه غفلت و غم و كاهلى و تاريكى است همه از تن است كه ارضى است و سفلى
|
غفلت از تن بود چون تن روح شد |
بيند او اسرار را بىهيچ بُد |
|
|
چون زمين برخاست از جَوِّ فلك |
نه شب و نه سايه باشد نه دلك |
|
|
هر كجا سايه است و شب يا سايِگَه |
از زمين باشد نه از افلاك و مه |
|
|
دود پيوسته هم از هيزم بود |
نه ز آتشهاى مُستَنجِم بود |
|
|
وَهم افتد در خطا و در غلط |
عقل باشد در اصابتها فقط |
|
|
هر گرانى و كسل خود از تن است |
جان ز خفَّت جمله در پرّيدن است |
|
|
روى سرخ از غلبه خونها بود |
روى زرد از جنبشِ صفرا بود |
|
|
رو سپيد از قوّت بلغم بود |
باشد از سودا كه رو أدهم بود |
|
ب ٣٥٧٢- ٣٥٦٥ بُد: به معنى چاره است، ليكن در بيت به معنى مانع يا تعب و رنج به كار رفته است.
برخاستن زمين: از ميان رفتن آن. (زمين كه جرم ثقيل و تاريك است ميان آفتاب يا ماه حائل مىشود و تاريكى پديد مىآيد و چون اين مانع نباشد همه روشنى است.) دلك: چنين است در نسخه اساس. در بعض نسخهها «لى و لك» و برخى نسخهها «نى و لك». تركيب «لى و لك» در بيت ٣٠٧٥/ ٤ آمده. ظاهراً مولانا «دَلَك» را به معنى «دلوك» گرفته است كه غروب آفتاب است.
هيزم: غالبا به ضم «ز» است و در برخى لهجهها به كسر «ز» تلفظ مىشود.
مُستَنجم: روشن (غياث اللغات)، افروخته. «تا از هستى هيزم چيزى باقى ماند هنوز دودى مىكند، آن دود چيست؟ طلب آتش مىكند.» (مرصاد العباد، ص ١٥٧)[١]
[١] تذكر دكتر سجادى