شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٩ - جواب حمزه مر خلق را
مردم است در دنيا و بدانها وعده امروز و فردا دادن.
آفتاب جان گداز: اشارت است به حديثهايى كه در باره آفتاب در روز رستاخيز آمده است از جمله: «تُدنَى الشمس يوم القيامة مِنَ الخلق حتى تكون منهم كمقدار ميل.» (كنز العمال، ج ١٤، ص ٣٥٦) تخم فردا كاشتن: احتمالًا گرفته از فرمودهى مولاى متقيان (ع) است كه بارها در مطاوى اين شرح بدان اشارت شده است: «شيطان گناه را در ديده او مىآرايد تا خويش بدان بيالايد، كه بكن و از آن توبه نما، و اگر امروز نشد فردا.» (نهج البلاغه، خطبه ٦٤) فخ: دام.
چنان كه در بيتهاى پيش گذشت، گردههاى اين جهان از ميان مىرود، اما جزاى آن در آن جهان به نوعى ديگر داده مىشود. چون كردهها در دنيا به اختيار از آدمى سر زد و در اراده او بود، كيفرها يا پاداشها هم در آن جهان در انتظار اوست. كيفر آزار مظلومان، خوردن ميوه تلخ ناگوار است؛ و خشم بر بندگان خدا، مايه فروزش نار؛ و سخنهاى درشت و گزنده، مار و عقرب نيش زننده؛ و وعده فردا و پس فردا دادن، روز رستاخيز در انتظار ماندن.
|
كشتن اين نار نبود جز به نور |
نُورُك أطفَأَ نارَنَا نَحنُ الشَّكُور |
|
|
گر تو بىنورى كنى حلمى به دست |
آتشت زنده است و در خاكستر است |
|
|
آن تكلّف باشد و رو پوش هين |
نار را نَكشَد به غير نور دين |
|
|
تا نبينى نور دين ايمن مباش |
كآتش پنهان شود يك روز فاش |
|
|
نور آبى دان و هم بر آب چفس |
چون كه دارى آب از آتش مترس |
|
|
آب آتش را كُشد كآتش به خو |
مىبسوزد نسل و فرزندان او |
|
|
سوى آن مرغابيان رو روز چند |
تا تو را در آبِ حيوانى كشند |
|
|
مرغ خاكى مرغ آبى هم تناند |
ليك ضدّانند آب و روغناند |
|
|
هر يكى مر اصل خود را بندهاند |
احتياطى كن به هم مانندهاند |
|
|
همچنان كه وسوسه و وحى الست |
هر دو معقولاند ليكن فرق هست |
|
|
هر دو دلّالان بازار ضمير |
رختها را مىستايند اى امير |
|
|
گر تو صرّاف دلى فكرت شناس |
فرق كن سِرِّ دو فكرِ چون نخاس |
|