شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٤ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان
ملاقات آن عاشق با صدر جهان
|
آن بخارى نيز خود بر شمع زد |
گشته بود از عشقش آسان آن كَبد |
|
|
آه سوزانش سوى گردون شده |
در دل صدر جهان مهر آمده |
|
|
گفته با خود در سحرگه كاى احد |
حال آن آواره ما چون بود؟ |
|
|
او گناهى كرد و ما ديديم ليك |
رحمت ما را نمىدانست نيك |
|
|
خاطر مجرم ز ما ترسان شود |
ليك صد اوميد در ترسش بود |
|
|
من بترسانم وقيح ياوه را |
آن كه ترسد من چه ترسانم و را |
|
|
بهر ديگ سرد آذر مىرود |
نه بد آن كز جوش از سر مىرود |
|
|
آمنان را من بترسانم به علم |
خائفان را ترس بردارم به حِلم |
|
|
پاره دوزم پاره در موضع نهم |
هر كسى را شربت اندر خور دهم |
|
|
هست سرِّ مرد چون بيخ درخت |
ز آن برويد برگهاش از چوبِ سخت |
|
|
در خور آن بيخ رُسته برگها |
در درخت و در نفوس و در نُهى |
|
|
بر فلك پرهاست ز اشجارِ وفا |
أصلُها ثابِت و فَرعُه فِى السَّما |
|
|
چون برُست از عشق پر بر آسمان |
چون نرويد در دل صدر جهان؟ |
|
|
موج مىزد در دلش عفو گنه |
كه ز هر دل تا دل آمد روزنه |
|
|
كه ز دل تا دل يقين روزن بود |
نه جدا و دور چون دو تن بود |
|
|
متّصل نبود سفال دو چراغ |
نورشان ممزوج باشد در مَساغ |
|
ب ٤٣٩٠- ٤٣٧٥ بخارى: وكيل صدر جهان كه داستان او از بيت ٣٦٨٥ اين دفتر آغاز شد.
بر شمع زدن: نگاه كنيد به: شرح بيت ٤٣٦٣/ ٣ به بعد.
وقيح: بىادب و گستاخ كه حد خود و مخدوم را نداند.
ياوه: راه گم كرده. (بيم دادن خاص مجرمانى است كه از زشتى كار خود آگاه نيند و از