شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٧ - قصه اهل ضروان و حيلت كردن ايشان تا بىزحمت درويشان باغها را قطاف كنند
قصّه اهل ضَروان و حيلت كردن ايشان تا بىزحمت درويشان باغها را قِطاف كنند
|
قصّه اصحابِ ضَروان خواندهاى |
پس چرا در حيله جويى ماندهاى؟ |
|
|
حيله مىكردند كژدم نيشِ چند |
كه بُرند از روزى درويشِ چند |
|
|
شب همه شب مىسگاليدند مكر |
روى در رو كرده چندين عَمرو و بكر |
|
|
خُفيه مىگفتند سِرها آن بدان |
تا نبايد كه خدا دريابد آن |
|
|
با گِل انداينده اسگاليد گل |
دست كارى مىكند پنهان ز دل |
|
|
گفت أ لا يَعلَم هَواكَ مَن خَلَق |
أنَّ فِى نَجواكَ صِدقاً أم مَلَق |
|
|
كَيفَ يَغفُل عَن ظَعِينٍ قَد غَدا |
مَن يُعايِن أينَ مَثواهُ غَدا |
|
|
أينَما قَد هَبطا أو صَعِدا |
قَد تَوَلّاهُ وَ أحصَى عَدَدا |
|
ب ٤٨١- ٤٧٤ ضروان: شهركى نزديك صنعا و واديى به همين نام است. ياقوت نويسد: وادىِ نفرين شده است. (معجم البلدان) همان شهر است كه نخلستان و باغهاى فراوان داشت.
خداوندان باغ شبانه با يكديگر پيمان نهادند كه فردا پنهان از درويشان ميوهها را بچينند. شب هنگام آفتى به باغ رسيد و بستان را نابود ساخت. خداوندان باغ بامدادان به سر وقت باغ رفتند و آهسته با يكديگر سُخن مىگفتند مبادا مستمندى بدان باغ در شود.
در سوره قلم (آيه ١٧) آمده است: إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ: ما آزموديم خداوندان باغ را چون سوگند خوردند بامدادان ميوهها را برند. آن شب آتشى بيامد و جمله درختان باغ را بسوخت. (نگاه كنيد به: تفسير ابو الفتوح رازى، ذيل آيه ١٧- ٣٢ سوره قلم، و: ١٤٧٣/ ٥) قِطاف: چيدن.
كژدم نيش: كنايت از آزاد دهنده، كه چون كژدم آسيب رساند. بد نهاد.