شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦ - باقى قصه اهل سبا
إِذا جاءَ القَضا: هر گاه قضا آيد فضا تنگ شود. انقروى اين جمله را از رسول ٦ دانسته.
در امثال و حكم از على (ع) آمده است: «إِذا جاءَ القَدَرُ عَمِىَ البَصَرُ.» ليكن اين دو فقره بدين لفظها از آن دو بزرگوار نيست.
در سخنان على (ع) است: «إِذا نَزَلَ القَدَرُ بَطَل الحَذَرُ.» همچنين: «نُزُولُ القَدَرِ يُعمِى البَصَرِ.» (معجم الفاظ غرر الحكم، ص ٩٠٦) و به عبارتهاى ديگر نيز آمده است. (احاديث مثنوى، ص ١٣) تُحجَبُ الأبصار: چون قضا آيد ديدهها بسته شود.
كُحل: سرمه.
فارس: كنايت از مرد حق. راهنما.
|
گرد فارس گرد سر افراشته |
گرد را تو مردِ حق پنداشته |
|
|
گرديد ابليس و گفت اين فرع طين |
چون فزايد بر من آتش جبين |
|
٣٩٦١- ٣٩٦٠/ ١ گرد انگيزيدن: استعارت است از استدراج.
غبار: كنايت از هواهاى نفسانى و شهوتهاى دنياوى كه آدمى را از ياد خدا غافل سازد.
گرگ: استعارت از غضب الهى، كه در آغاز گرفتگى دل است و ميل به معصيت.
آن عارنه: اشارت به مثل معروف: «النَّارُ وَ لَا العَارُ.» حَميَت: حَمِيّة گرفته از قرآن كريم است إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ: هنگامى كه كافر شدگان در دلهاى خود، تعصّب كردند، تعصّب جاهليّت. (فتح، ٢٦) دِمَن: جمع دمنه: آثار خانه. (زاغ بر خرابههاى خانههاشان بانگ برداشت.) چاه بهر مظلومان كندن:
|
در فتاد اندر چهى كو كنده بود |
ز آن كه ظلمش در سرش آينده بود |
|
١٣٠٨/ ١ (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٣٠٨/ ١) پوستين يوسفان شكافتن: نافرمانى پيمبران كردن، و آنان را آزار دادن.
جبرئيل بر استُن بستن: نظير: