شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٠ - با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
ثالث ثلاثه گفتن: ترسا شدن. كافر گرديدن. گرفته از قرآن كريم است: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ. (مائده، ٧٣) مزرعه سوختن: استعارت از مهجور ماندن. به فراق مبتلا گشتن.
خامسه از رابعه ندانستن: قوه تشخيص از ميان رفتن. چهار را از پنج تميز ندادن. (هر را از بر ندانستن.) بعض شارحان خامسه و رابعه را نام دو زن گرفتهاند.
ابر: بعض شارحان آن را استعارت از گريه گرفتهاند (ناله مىكنم تا از چشمم اشك ريزد)، ليكن ظاهراً مقصود از «ابر» صدر جهان است. (مىنالم تا رحمت تو شامل حالم شود.) هر چند معشوق با صفاى درون از راز دل عاشق آگاه است، و هر چند جانى كه عاشق يافته از بركت رسيدن به معشوق است، و پر گويى در حضور او ترك ادب است، اما رسم عاشقان است كه براى نشان دادن صدق و مرتبه فدا كارى شمّهاى از آن چه هجران با آنان كرده است بگويند.
|
اين بگفت و گريه در شد آن نحيف |
كه بر او بگريست هم دون هم شريف |
|
|
از دلش چندان بر آمد هاى هوى |
حلقه كرد اهل بخارا گرد اوى |
|
|
خيره گويان خيره گريان خيره خند |
مرد و زن خرد و كلان حيران شدند |
|
|
شهر هم هم رنگ او شد اشك ريز |
مرد و زن درهم شده چون رستخيز |
|
|
آسمان مىگفت آن دم با زمين |
گر قيامت را نديدستى ببين |
|
|
عقل حيران كه چه عشق است و چه حال |
تا فراق او عجبتر يا وصال |
|
|
چرخ بر خوانده قيامت نامه را |
تا مَجَرّه بر دريده جامه را |
|
|
با دو عالم عشق را بيگانگى |
اندر او هفتاد و دو ديوانگى |
|
|
سخت پنهان است و پيدا حيرتش |
جان سلطانان جان در حسرتش |
|
|
غير هفتاد و دو ملّت كيش او |
تخت شاهان تخته بندى پيش او |
|
ب ٤٧١٩- ٤٧١٠ نحيف: لاغر، زار.
دون: پست. (همگان بر او رقت كردند.) خيره: حيران، متحير.
فراق عجبتر يا وصال: بيت حافظ مناسب با اين حالت است: