شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٩ - با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
كوه قاف:
|
قوّت از حق خواهم و توفيق و لاف |
تا به سوزن بر كنم اين كوه قاف |
|
١٣٨٨/ ١ از كوه قاف باز آمدن: از حالت استغنا باز گشتن و به عاشق توجه نمودن.
سرافيل: چنان كه اسرافيل مردگان را در قيامت بر مىانگيزاند تو كشتگان عشق را با دم خود زنده مىكنى.
عشق عشق: بعض شارحان نوشتهاند عشق نخست به معنى معشوق است و عشق دوم به معنى عاشق. اى معشوق عاشق. (انقروى) ولى مىتوان عشق عشق را عشق خالص، عشق محض معنى كرد.
(عشق، عاشق، و معشوق همه تو هستى.) گوش بر روزن نهادن: كنايت از شنيدن سخن، ليكن مقصود به دل متوجه شدن به اوست كه گفتهاند دل را به دل رهى است.
صَفوت: صفاء. پاكيزگى درون، چنان كه اوليا از آن چه در دلها مىگذرد آگاهاند.
سميعى: شنوا بودن. شنيدن از روى لطف و بنده پرورى.
اصغا: گوش كردن (به جان).
قَلب: ناسره.
بنوشيدن: نيوشيدن. شنفتن.
نقد درست: سكه رايج، سكه كامل.
(هر چند تواضعها و لابههاى من ناخالص بود، پذيرفتى و بر من پوشانيدى.) غرّه: مغرور، گستاخ.
از شست ماندن: شصت قلاب ماهيگيرى است، و معنى «از شست ماندن» به دام در نيفتادن. ليكن در اين بيت مقصود ترك خدمت كردن است و جدا ماندن.
اول و آخر: ممكن است به معنى دنيا و آخرت باشد چنان كه بعض شارحان نوشتهاند، ليكن تكلفى است.
اول و آخر از پيش جستن: كنايت از واله ماندن، حيران گشتن، همه چيز را فراموش كردن است.