شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨١ - روان شدن خواجه به سوى ده
روان شدن خواجه به سوى ده
|
خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت |
مرغِ عزمش سوى ده اشتاب تاخت |
|
|
اهل و فرزندان سفر را ساختند |
رخت را بر گاوِ عزم انداختند |
|
|
شادمان و شتابان سوى ده |
كه بَرى خورديم از ده مژده ده |
|
|
مقصد ما را چَراگاه خوش است |
يارِ ما آن جا كريم و دل كش است |
|
|
با هزاران آرزومان خوانده است |
بهر ما غَرسِ كردم بنشانده است |
|
|
ما ذخيره دَه زمستانِ دراز |
از بَرِ او سوى شهر آريم باز |
|
|
بلكه باغ ايثار راه ما كند |
در ميان جان خودمان جا كند |
|
|
عَجِلُوا أصحابَنا كَى تَربَحُوا |
عقل مىگفت از درون لا تَفرَحُوا |
|
|
مِن رَباحِ اللَّهِ كُونُوا رابِحِين |
إنَّ رَبّى لا يُحِبُّ الفَرِحِين |
|
|
افرَحُوا هَوناً بِما آتاكُمُ |
كُلُّ آتٍ مُشغِلٍ ألهاكُمُ |
|
ب ٥٠٦- ٤٩٧ در كار آمدن: دست به كار شدن، آماده گشتن.
مرغ عزم و گاو عزم: اضافه مشبَّهٌ بِه به مشبّه.
غَرس: در لغت به معنى «كاشتن درخت» است يا كشتنى ديگر، و گاه به معنى «درخت» به كار رود: «غرس معانى او به لطف تربيت ... شاخها كشيده.» (ترجمه تاريخ يمينى، به نقل از لغت نامه) غرس كرم: اضافه مشبَّهٌ به به مُشبّه.
ايثار: ديگرى را بر خود مقدم داشتن، بخشش.
عَجِّلُوا ...: ياران ما بشتابيد تا سود بريد.
لا تَفرَحُوا: شادمان مباشيد! گرفته از قرآن كريم است لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ: شادمان مباش خدا شادمانان را دوست ندارد. (قصص، ٧٦)