شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٣ - بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو گشته بود و آن گاو كشنده، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نايب حق است كه به قوت و يارى او تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
مرحوم فروزانفر در شرح بيت، لقمان را مردى مشخص گرفته و نويسد: به احتمال قوى يكى از خاصان او و ظاهراً سلطان ولد يا حسام الدين چلبى بوده است.
(انتهى) هر چند ممكن است در اين گونه بيتها اشارتى باشد كه خوردن (مخصوصا بسيار خوردن) آدمى را از انديشيدنِ درست باز مىدارد، و سعدى نيز در اين باره گفته است:
|
اندرون از طعام خالى دار |
تا در او نور معرفت بينى |
|
امّا ظاهراً مقصود تطور حالتى است كه براى مولانا دست داده است، چنان كه براى بيشتر مردان حق چنين تطور هست كه گهى بر طارم اعلى نشينند و گهى تا پشت پاى خود نبينند:
|
اى دريغا لقمهاى دو خورده شد |
جوشش فكرت از آن افسرده شد |
|
|
گندمى خورشيدِ آدم را كسوف |
چون ذَنَب شعشاع بدرى را خسوف |
|
٣٩٩١- ٣٩٩٠/ ١ بنا بر اين مىتوان «خوردن» را عارض شدن حالتى گرفت كه او را از گفتن باز مىدارد.
دوش چيزى خوردهام افسانه است: اشارت است بدان كه بيان كامل باشد يا ناقص، حالت بسط باشد يا قبض، آن چه بيان مىشود افاضتى است از عالم غيب و رشحهاى كه از بزرگان و شيوخ خود فرا گرفته است.
اسباب: اشارت است بدان كه اين جهان، جهان اسباب است و خداوند مسبب اسباب و مؤلف آن. اما چنان كه در بسيارى موارد فرموده است چشم بر مُسبِب الاسباب بايد دوخت نه بر سبب.
|
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك |
تو به بالاترى نگر اى مرد نيك |
|
|
كين سبب را آن سبب آورد پيش |
بىسبب كى شد سبب هرگز ز خويش |
|
|
و آن سببها كانبيا را رهبرند |
آن سببها زين سببها برترند |
|
٨٤٤- ٨٤٢/ ١ انبيا و قطع اسباب: اشارت است بدان كه پيمبران براى اثبات دعوى خود و الزام مخالفان كارها كردند كه بر خلاف طبيعت جارى بود و از عالمى ديگر نشأت مىگرفت: