شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٦ - قصه هاروت و ماروت و دليرى ايشان بر امتحانات حق تعالى
مستى معراج حق: كنايت از وصول به پروردگار. هاروت و ماروت با عصمتى كه خدا در آنان نهاده بود، از گناه به دور بودند. امّا با شهوت بر نيامدند، و مست استدراج گشتند. اگر كسى قوّه شهوت را مقهور كند و بر هواى نفس فائق آيد چه مقامى خواهد داشت؟
كمند: استعارت از قوه شهوت.
صرصر: باد تند. (چون باد خشم الهى به وزيدن آيد، كه را برابر آن تاب ايستادن بود؟) يك كمين ... در راه بود: چنان كه ديديم هاروت و ماروت آدميان را سرزنش كردند كه چرا مرتكب گناه مىشوند. حق تعالى قوّه شهوت را كه خاص انسان و حيوان است و ملك را از آن بهره نيست در آنان نهاد و به زمين فرستاد دامى در راهشان نهاده بود. دامى نه، كه امتحانى سخت دشوار، پيروزى بر شهوت. شهوت كه از دامهاى سخت شيطان است، ديده را كور مىگرداند چنان كه راه را از چاه تشخيص دادن نتواند.
|
آن بُز كوهى بر آن كوه بلند |
بر دَود از بهر خوردى بىگزند |
|
|
تا علف چيند ببيند ناگهان |
بازيى ديگر ز حكم آسمان |
|
|
بر كُهى ديگر بر اندازد نظر |
ماده بُز بيند بر آن كوه دگر |
|
|
چشم او تاريك گردد در زمان |
بر جهد سر مست زين كُه تا بد آن |
|
|
آن چنان نزديك بنمايد و را |
كه دويدن گرد بالوعه سَرا |
|
|
آن هزاران گز دو گز بنمايدش |
تا ز مستى ميلِ جَستن آيدش |
|
|
چون كه بِجهد در فتد اندر ميان |
در ميان هر دو كوه بىامان |
|
|
او ز صيّادان به كُه بگريخته |
خود پناهش خون او را ريخته |
|
|
شِسته صيّادان ميان آن دو كوه |
انتظار اين قضاى با شكوه |
|
|
باشد اغلب صيدِ اين بُز همچنين |
ور نه چالاك است و چُست و خصم بين |
|
|
رُستم ار چه با سر و سبلت بود |
دامِ پا گيرش يقين شهوت بود |
|
|
همچو من از مستى شهوت ببُر |
مستىِ شهوت ببين اندر شتر |
|
|
باز اين مستى شهوت در جهان |
پيش مستى مَلَك دان مُستَهان |
|
|
مستى آن مستى اين بشكند |
او به شهوت التفاتى كى كند |
|
|
آبِ شيرين تا نخوردى آب شور |
خوش بود خوش چون درون ديده نور |
|
|
قطرهاى از بادههاى آسمان |
بر كند جان را ز مى وز ساقيان |
|