شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٧ - قصه هاروت و ماروت و دليرى ايشان بر امتحانات حق تعالى
|
تا چه مستىها بود أملاك را |
وز جلالت روحهاى پاك را |
|
|
كه به بويى دل در آن مىبستهاند |
خمّ باده اين جهان بشكستهاند |
|
|
جز مگر آنها كه نوميدند و دور |
همچو كُفّارى نهفته در قُبور |
|
|
نااميد از هر دو عالم گشتهاند |
خارهاى بىنهايت كِشتهاند |
|
|
پس ز مستىها بگفتند اى دريغ |
بر زمين باران بداديمى چو ميغ |
|
|
گستريديمى در اين بىداد جا |
عدل و انصاف و عبادات و وفا |
|
ب ٨٢٩- ٨٠٨ خوردى: «ياء» را مىتوان «ياء» وحدت گرفت، و مىتوان جزء كلمه به حساب آورد: خوردى خوراك. امّا در استعمال پيشينيان «خوردى» به معنى ديگرى به كار رفته است.
بىگزند: بىگزند را مىتوان صفت «خورد» گرفت: خوردنى نيكو و سالم. و مىتوان قيد «دويدن بز». (آسوده براى خوردن بر كوه مىدويد.) حكم آسمان: قضا و پيش آمد.
بالوعه: گودالى كه در آن آب آلوده را ريزند. چاه فاضلاب. (شهوت چنان ديده او را مىبندد كه فاصله دو كوه را اندك مىبيند.) بىامان: كه ايمنى در آن نيست. ناامن. خطرناك.
پناه: كنايت از كوه. (كوهى را كه پناهگاهش مىدانست موجب كشته شدنش گرديد.) انتظار: (مصدر مبنى از براى فاعل) منتظر.
دام پا گير: چنان كه نيكلسون نوشته است محتملًا اشارت است به داستان شغاد و خواندن او رستم را براى تفرّج و چاه در سر راه او كندن:
|
ز گفتار او رستم آمد به شور |
از آن دشت پر آب و نخجير و گور |
|
|
به چيزى كه آمد كسى را زمان |
بپيچد دلش كژ نگردد كمان |
|
(فردوسى)
|
رستم زال ار بود وز حَمزه بيش |
هست در فرمان اسير زال خويش |
|
٢٤٢٧/ ١ همچو من: نظير: