شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٨
يافتن عاشق معشوق را و بيان آن كه جوينده يابنده بود كه فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ
|
كآن جوان در جست و جو بُد هفت سال |
از خيالِ وصل گشته چون خيال |
|
|
سايه حق بر سر بنده بود |
عاقبت جوينده يابنده بود |
|
|
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى |
عاقبت ز آن در برون آيد سرى |
|
|
چون نشينى بر سر كوىِ كسى |
عاقبت بينى تو هم روى كسى |
|
|
چون ز چاهى مىكَنى هر روز خاك |
عاقبت اندر رسى در آب پاك |
|
|
جمله دانند اين اگر تو نگروى |
هر چه مىكاريش روزى بدروى |
|
|
سنگ بر آهن زدى آتش نجست |
اين نباشد ور بباشد نادر است |
|
ب ٤٧٨٤- ٤٧٧٨ فَمَن يَعمَل ...: آن كه هم سنگ ذرّهاى نيكى كند آن را مىبيند. (زلزله، ٧) جوينده يابنده است: (مثلى است مشهور) مَن طَلَبَ شَيئاً وَجَد. (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٦٨٨/ ٢) گفت پيغمبر ...: نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٨٧٠/ ١.
چنان كه ديديم كوششهاى عاشق به جايى نرسيد و چون ترك تدبير كرد خدايش يارى فرمود، چرا كه او رنج هيچ آفريده را ضايع نگرداند.
|
آن كه روزى نيستش بخت و نجات |
ننگرد عقلش مگر در نادرات |
|
|
كآن فلان كس كشت كرد و بر نداشت |
و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت |
|
|
بلعم باعور و ابليس لعين |
سود نآمدشان عبادتها و دين |
|
|
صد هزاران انبيا و رهروان |
نايد اندر خاطر آن بد گمان |
|
|
اين دو را گيرد كه تاريكى دهد |
در دلش ادبار جز اين كى نهد |
|
|
بس كسا كه نان خورد دل شاد او |
مرگ او گردد بگيرد در گلو |
|