شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٤ - حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد
سرورى است و قهر او نشانه لطف است.
|
اگر با ديگرانش بود ميلى |
چرا ظرف مرا بشكست ليلى |
|
(نظامى، ليلى و مجنون) همه مىكوشند تا به خوبى برسند، و هر كس بر خود رنجى مىنهد تا از پس آن آسايش يابد.
|
خواجه تا شب بر دكانى چار ميخ |
ز آن كه سروى در دلش كرده است بيخ |
|
|
تاجرى دريا و خشكى مىرود |
آن به مهر خانهشينى مىدود |
|
٥٤٤- ٥٤٣/ ٣ اما اين زيبايى و خوبى كه خلق در پى آناند ظاهرى است و نشانهاى است از خوبى بىمنتهى و رشحهاى است از آن دريا. آن كه خواهد به آن خوبى برسد بايد از اين خوبى بگذرد كه إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ. (محمد، ٣٦)
|
او همىجُستى يكى مارى شِگرف |
گرد كوهستان و در ايّامِ برف |
|
|
اژدهايى مرده ديد آن جا عظيم |
كه دلش از شكل او شد پر ز بيم |
|
|
مارگير اندر زمستانِ شديد |
مار مىجُست اژدهايى مرده ديد |
|
|
مارگير از بهر حيرانىّ خلق |
مار گيرد اينت نادانى خلق |
|
|
آدمى كوهى است چون مفتون شود؟ |
كوه اندر مار حيران چون شود؟ |
|
|
خويشتن نشناخت مسكين آدمى |
از فزونى آمد و شد در كمى |
|
|
خويشتن را آدمى ارزان فروخت |
بود اطلس خويش بر دلقى بدوخت |
|
|
صد هزاران مار و كُه حيران اوست |
او چرا حيران شده است و مار دوست |
|
|
مارگير آن اژدها را بر گرفت |
سوى بغداد آمد از بهر شِگفت |
|
|
اژدهايى چون ستون خانهاى |
مىكشيدش از پى دانگانهاى |
|
|
كاژدهاى مردهاى آوردهام |
در شكارش من جگرها خوردهام |
|
|
او همى مرده گمان بُردش و ليك |
زنده بود و او نديدش نيك نيك |
|
|
او ز سرماها و برف افسرده بود |
زنده بود و شكل مرده مىنمود |
|
ب ١٠٠٧- ٩٩٥ او: اشارت است به مارگير.