شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٢ - حكايت آن درويش كه در كوه خلوت كرده بود و بيان حلاوت انقطاع و خلوت، و داخل شدن در اين منقبت كه أنا جليس من ذكرنى و أنيس من استأنس بي
چون پيش امير رسيدم گفت چه كسى. گفتم بندهاى از بندگان خدا. از سياهان پرسيد كه وى را مىشناسيد. گفتند نه. گفت وى مهتر شماست ... پس حكم كرد دستها و پاهاى ايشان ببرند. يك يك را پيش مىآوردند و از هر كدام يك دست و يك پاى مىبريدند. چون نوبت به من رسيد گفتند پيش آى دست خود دراز كردم و ببريدند.
گفتند پاى خود را دراز كن. دراز كردم و روى به آسمان كردم و گفتم الهى و سيدى دست من گناه كرده بود پاى را چه گناه است. ناگاه سوارى كه در ميان ايستاده بود خود را بر زمين انداخت و گفت چه مىكنيد؟ مىخواهيد آسمان بر زمين فرود آيد؟ اين فلان مرد صالح است ... (تلبيس ابليس، ص ٢١٨، و نگاه كنيد به: تذكرة الأولياء، ذيل احوال ابو الخير اقطع) انقطاع: بريده گشتن. بريدن از خلق و دنيا و خلوت كردن با خدا.
أنا جَليسُ مَن ذَكَرنِى: چنان كه در روايت ابو هريره است: إنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلّ يَقُولُ أنَا مَعَ عَبْدِى إِذا ذَكَرنِى وَ تَحَرَّكَتْ شَفَتاه: من با بندهام هستم آن گاه كه مرا ياد آرد و دو لب او به ياد من به جنبش آيد.» (صحيح الاحاديث القدسيه، ص ٢٠٤) گر با همهاى ...: نگاه كنيد به: رباعيات مولانا (ديوان كبير، جزو هشتم، ص ٢٨٠، رباعى ١٦٦٣).
شُمول: فرا رسيدن، فرا گرفتن، در بر گرفتن. در بيت مورد بحث مقصود عنايتى است از حق كه او را فرا مىگرفت.
همچنان كه سهل شد: مستفاد است از حديث: كُلٌّ مُيَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ. حديثى است نبوى كه در صحيح بخارى، صحيح مسلم و برخى كتابهاى ديگر آمده است. (نگاه كنيد به:
احاديث مثنوى، ص ٧٩) به مناسبت روى آوردن ابو الخير به خلوت، غافلان را متنبّه مىسازد كه اگر در خود ميل به دنيا و زيور آن ديدند، بدانند كه از حق دور افتادهاند. پس بايد بنالند و روى به رياضت آرند. و اگر در خود ميل به عقبى ديدند بدانند كه به دولت رسيدهاند و چنان مباشند كه پس از افتادن در رنج، از نايافتن گنج دريغ خورند و به مناسبت توصيه به آخر بينى، داستان بعد را مىآورد.