شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٢ - روان شدن خواجه به سوى ده
مِن رَباحِ اللَّه ...: از سودهاى خدا سود برنده باشيد. همانا پروردگار من شادمانان را دوست نمىدارد.
افرحوا ...: شادمان باشيد با آرامش و بردبارى بدان چه (خدا) شما را داده است. هر چيز سر گرم كننده شما را به غفلت در انداخته است. گرفته از قرآن كريم است: وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ: و شادمان مشويد بدان چه [خدا] شما را داده است و خدا هيچ خود پسند نازنده را دوست ندارد. (حديد، ٢٣) كلّ آت مشغل ...: هر چيز آينده مشغول دارنده شما را به لهو در انداخته است. چنان كه در حديث است «أخشَى أن تَبسُطَ الدُّنيا عَلَيكُم كَما بَسَطَت عَلى مَن كانَ قَبلَكُم فَتَنافَسوها كما تنافَسُوها وَ تُلهِكُم كما الهتبهم: مىترسم دنيا به شما فراخ شود چنان كه بر پيشينيان شما فراخ شد، پس در آن با يكديگر هم چشمى كنيد چنان كه آنان هم چشمى كردند، و شما را به لهو اندازد چنان كه آنان را به لهو انداخت.» (مسند احمد، ج ٤، ص ١٣٧)
|
شاد از وى شو مشو از غير وى |
او بهار است و دگرها ماهِ دى |
|
|
هر چه غير اوست استدراج توست |
گر چه تخت و مُلكت است و تاج توست |
|
|
شاد از غم شو كه غم دام لِقاست |
اندر اين ره سوى پستى ارتقاست |
|
|
غم يكى گنجى است و رنج تو چو كان |
ليك كى درگيرد اين در كودكان |
|
|
كودكان چون نامِ بازى بشنوند |
جمله با خَرگور هم تگ مىدوند |
|
|
اى خرانِ كور اين سو دامهاست |
در كمين اين سوى خون آشامهاست |
|
|
تيرها پرّان كمان پنهان ز غيب |
بر جوانى مىرسد صد تير شَيب |
|
|
گام در صحراى دل بايد نهاد |
ز آن كه در صحراى گِل نبود گُشاد |
|
|
ايمن آباد است دل اى دوستان |
چشمهها و گلستان در گلستان |
|
|
عُج إلَى القَلبِ وَ سِر يا سارِيَه |
فِيهِ أشجارٌ وَ عَينٌ جارِيَة |
|
ب ٥١٦- ٥٠٧ دام لِقا بودن غم: در حديث است «انَّ اللَّهَ يُحِبُّ كُلَّ قَلبٍ حَزِينٍ: خدا هر دل اندوهناك را دوست دارد.» و نيز در حديث است إنَّ الحَزِينَ فِى ظِلِّ اللَّهِ يَومَ القِيامَةِ: اندوهناك روز رستاخيز در سايه خداست.» (تفسير درّ المنثور، ذيل آيه ٧٦ سوره قصص) و نظير اين