شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٥ - مهلت دادن موسى
|
پس چرا علمى بياموزى به مرد |
كِش ببايد سينه را ز آن پاك كرد |
|
|
پس مجو پيشى از اين سر لنگ باش |
وقت واگشتن تو پيش آهنگ باش |
|
|
آخِرُونَ السّابِقون باش اى ظريف |
بر شجر سابق بود ميوه طريف |
|
|
گر چه ميوه آخِر آيد در وجود |
اوّل است او ز آن كه او مقصود بود |
|
|
چون ملايك گى لا عِلمَ لَنا |
تا بگيرد دست تو عَلَّمتَنا |
|
|
گر در اين مكتب ندانى تو هِجا |
همچو احمد پُرّى از نور حِجى |
|
|
گر نباشى نامدار اندر بلاد |
گُم نهاى اللّهُ اعلَم بِالعِباد |
|
|
اندر آن ويران كه آن معروف نيست |
از براى حفظ گنجينه زرى است |
|
|
موضع معروف كى بنهند گنج |
زين قبل آمد فرج در زير رنج |
|
|
خاطر آرد بس شكال اينجا و ليك |
بُگسلد اشكال را استورِ نيك |
|
ب ١١٣٥- ١١٢١ از گزافه: به عبث، بىدليل.
لنگ: كنايت از درمانده در كار دنيا. فقير ظاهرى.
ننگ: كنايت از حقارت آنان در ديده دنيا پرستان.
پا شكسته: كنايت از با عسرت، با سختى.
حَرَج: تنگى، سختى.
دل از دانشها بشستند.
|
دفتر صوفى سواد حرف نيست |
جز دل اسپيد همچون برف نيست |
|
١٥٩/ ٢ لَدُن: نزد حق. علم لدُنِّى: علمى است كه از جانب حق اضافه شود: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً. (كهف، ٦٥) آخِرُون السَّابِقُون: نگاه كنيد به: شرح بيت: ٣٠٤٢/ ٢.
لا عِلمَ لَنا: گرفته از قرآن كريم است قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا: گفتند پاكا كه تويى ما را دانشى نيست جز آن كه ما را آموختهاى.» (بقره، ٣٢) هِجا: حروف تهجى (الف، ب، ت، ...). كنايت از درس، دانش.
حِجى: عقل، خرد.