شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٩ - دعوى طاوسى كردن آن شغال كه در خم صباغ افتاده بود
دعوى طاوسى كردن آن شغال كه در خم صبّاغ افتاده بود
|
و آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت |
بر بنا گوش ملامتگر بگفت |
|
|
بنگر آخر در من و در رنگ من |
يك صنم چون من ندارد خود شَمَن |
|
|
چون گلستان گشتهام صد رنگ و خوش |
مر مرا سجده كن از من سر مكش |
|
|
كرّ و فرّ و آب و تاب و رنگ بين |
فخر دنيا خوان مرا و رُكنِ دين |
|
|
مظهر لطف خدايى گشتهام |
لوح شرح كبريايى گشتهام |
|
|
اى شغالان هين مخوانديم شغال |
كى شغالى را بود چندين جمال |
|
|
آن شغالان آمدند آن جا به جمع |
همچو پروانه به گرداگرد شمع |
|
|
پس چه خوانيمت بگو اى جوهرى |
گفت طاوس نَرِ چون مشترى |
|
|
پس بگفتندش كه طاوسان جان |
جلوهها دارند اندر گلستان |
|
|
تو چنان جلوه كنى؟ گفتا كه نى |
باديه نارفته چون كوبم مِنى |
|
|
بانگ طاوسان كنى؟ گفتا كه لا |
پس نه اى طاوس خواجه بُو العَلا |
|
|
خلعتِ طاوس آيد ز آسمان |
كى رسى از رنگ و دعوىها بد آن |
|
ب ٧٧٧- ٧٦٦ نهفت: پنهانى، آهسته.
شَمَن: بت پرست.
لوح شرح كبريايى شدن: اسرار الهى را دانستن و گفتن، از عالم معنى با خبر بودن.
جوهرى: گوهرى، گوهر فروش. بدان رو كه گوهر فروش گوهرهاى رنگ رنگ دارد و شغال نيز رنگها به خود گرفته بود. بعض شارحان «جوهر» را مقابل «عرض» گرفتهاند.
چون مشترى: مانند مشترى، زيبا و روشن.
طاوسان جان: طاوسان زيبا. و مىتوان طاوسان جان را كنايت از فرشتگان گرفت (به مناسب «طاوس علّيين» كه در بيت ٧٢٢ آمد).