شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٦ - جواب آن مثل كه منكران گفتند از رسالت خرگوش پيغام به پيل از ماه آسمان
پيلان: استعارت از پادشاهان قدرتمند.
|
اى بس شه پيل افكن كافكند به شه پيلى |
شطرنجى تقديرش در ماتگه حرمان |
|
(خاقانى)[١] وَغا: وغى: جنگ، نبرد.
ظَلوم: ستمكار.
رُجوم: جمع رجم: لعنت، راندگى.
مولانا چنان كه شيوه اوست از داستان سادهاى كه در كليله و دمنه آمده، نتيجهاى عارفانه مىگيرد. در آن داستان پيلان به چشمه ماه آمدند و خرگوش به حيلت آنان را از آن چشمه باز گرداند. مولانا ديو را كه پيوسته مىكوشد تا نفس آدمى را از چشمه معرفت براند، بدان خرگوش همانند مىكند. منكران پيمبران داستان خرگوش و پيلان را آوردند تا به پيمبران بگويند شما آمدهايد ما را از نعمتى كه به دست آوردهايم محروم سازيد.
پيمبران مىگويند مثل آوردن بىجاست، شما از پيل مثل مىزنيد حالى كه اگر خشم خداتان بگيرد پشهاى شما را از پا خواهد در آورد. چنان كه مرغى چند پيلان با هيبت را از پا در آورد. بادى قوم هود را از بن بر كند و طوفان، مخالفان نوح را در خود غرقه ساخت.
هر چند پيمبران بظاهر بىمكنت و عدتاند اما چون به خشم آيند و نفرين كنند پادشاهان و جباران را از پا در آرند. چنان كه چهل سال باران را از قوم هود باز گرفته شد. (قصص قرآن سور آبادى، ص ٣٨٠)
|
نام نيك و بد مگر نشنيدهايد |
جمله ديدند و شما ناديدهايد |
|
|
ديده را ناديده مىآريد ليك |
چشمتان را واگشايد مرگ نيك |
|
|
گير عالم پر بود خورشيد و نور |
چون روى در ظلمتى مانند گور |
|
|
بىنصيب آيى از آن نورِ عظيم |
بسته روزن باشى از ماه كريم |
|
|
تو درون چاه رفتستى ز كاخ |
چه گنه دارد جهانهاى فراخ |
|
|
جان كه اندر وصف گرگى ماند او |
چون ببيند روى يوسف را؟ بگو |
|
[١] تذكر دكتر سجادى