شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١ - بيان آن كه الله گفتن نيازمند عين لبيك گفتن حق است
خورند و در پى هر دعويدار افتند حالى كه شرع آنان را به تحقيق امر فرموده است.
آن كس كه اللَّه گويد و پايدار ماند، وسوسه شيطان از جاى نجهاند كه «انَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائكَةُ ألَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أبْشِرُوا بِالجَنَّةِ الَّتِى كُنتُم تُوعَدُونَ.» (فصلت، ٣٠) و آن كه دم بدم شيطانش به سويى كشاند، پر كاهى را در مسير باد ماند. على (ع) در باره آنان فرمود: «هَمَجٌ رَعاعٌ أتباعُ كُلّ ناعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلّ رِيحٍ: فرومايگانى رونده به چپ و راست كه در هم آميزند و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ١٤٧) هر دم شيطانشان به دنيا بفريبد و پى آن روند كه نزيبد.
|
حزم آن باشد كه گويى تُخمهام |
يا سَقيمم خسته اين دخمهام |
|
|
يا سَرم درد است دَردِ سر ببر |
يا مرا خوانده است آن خالو پسر |
|
|
ز آن كه يك نوشت دهد با نيشها |
كه بكارد در تو نوشش ريشها |
|
|
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد |
ماهيا او گوشت در شستت دهد |
|
|
گر دهد خود كَى دهد آن پر حِيَل |
جَوزِ پوسيده است گفتارِ دغل |
|
|
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد |
صد هزاران عقل را يك نشمرد |
|
|
يارِ تو خُرجين توست و كيسهات |
گر تو رامينى مجو جُز وِيسهات |
|
|
ويسه و معشوق تو هم ذات توست |
وين برونىها همه آفات توست |
|
|
حزم آن باشد كه چون دعوت كنند |
تو نگويى مست و خواهان مناند |
|
|
دعوت ايشان صَفيرِ مرغ دان |
كه كند صيّاد در مَكمَن نهان |
|
|
مرغِ مرده پيش بنهاده كه اين |
مىكند اين بانگ و آواز و حنين |
|
|
مرغ پندارد كه جنسِ اوست او |
جمع آيد بر دردشان پوست او |
|
|
جز مگر مرغى كه حزمش داد حق |
تا نگردد گيج آن دانه و مَلَق |
|
|
هست بىحزمى پشيمانى يقين |
بشنو اين افسانه را در شرح اين |
|
ب ٢٣٥- ٢٢٢ حزم: دور انديشى، احتياط.
تُخمَه: بيماريى كه از بسيار خوردن دست دهد.
سقيم: بيمار.