شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٥ - دعا و شفاعت دقوقى در خلاص كشتى
داود خود را موعظت كن و اگر موعظت پذيرفتى مردم را پند ده و گر نه از پروردگارت شرم كن.» (شرح انقروى)
|
چون به بُستانى رسى زيبا و خوش |
بعد از آن دامان خلقان گير و كش |
|
|
اى مقيم حبس چار و پنج و شش |
نغز جايى ديگران را هم بكش |
|
|
اى چو خر بنده حريف كون خر |
بوسه گاهى يافتى ما را ببر |
|
|
چون ندادت بندگىِّ دوست دست |
ميل شاهى از كجايت خاسته است؟ |
|
|
در هواى آن كه گويندت زهى |
بستهاى در گردن جانت زهى |
|
|
روبها اين دُمِّ حيلت را بهل |
وقف كن دل بر خداوندان دل |
|
|
در پناه شير كم نآيد كباب |
روبها تو سوى جيفه كم شتاب |
|
ب ٢٢٤١- ٢٢٣٥ به بستان زيبا رسيدن: استعارت از برخوردارى از عنايت حق و بهره گيرى از علم حضورى كه نتيجه آن كشف حقيقت است.
چار و پنج و شش: چهار عنصر پنج حس شش جهت. (كنايت از جهان طبيعت.) نغز جايى: سرزنش است. (تو خود گرفتار اين عالمى ديگران را هم گرفتار كن!) زه: در نيم بيت نخست آفرين و در نيم بيت دوم آن چه از آن چلّه كمان سازند.
دم حيلت: استدلالها و سخنان فريبنده كه براى جذب عوام گويند.
شير: كنايت از ولى حق و عالم عامل كه از موهبت الهى برخوردار است.
در بيتهاى پيش سخن از مدعيانى به ميان آورد كه خود ناقصاند، و دعوى كامل ساختن ديگران كنند. در اين بيتها به آنان مىگويد با اين اندوخته علمى كه به دست آوردهايد به جايى نمىرسيد و ديگران را گمراه مىكنيد. على (ع) در باره چنين كسان فرمايد: وَكَلَهُ اللَّهُ إلَى نَفسِهِ فَهُوَ جائِرٌ عَن قَصدِ السَّبِيلِ مَشغُوفٌ بِكَلامِ بِدعَةٍ: خداوند او را به خود وانهاده و او از راه راست به دور افتاده دل او شيفته بدعت است.» (نهج البلاغه، خطبه ١٧) اگر علمى آموختى كه تو او را به حقيقت رساند آن گاه در پى ارشاد باش. براى برخوردارى از آن علم بايد بندگى بندگان خدا كرد.
|
سايه يزدان بود بنده خدا |
مرده او اين عالم و زنده خدا |
|