شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٤ - حكم كردن داود
حكم كردن داود ٧ بر كشنده گاو
|
گفت داود اين سخنها را بشنو |
حجّتِ شرعى در اين دعوى بگو |
|
|
تو روا دارى كه من بىحجّتى |
بنهم اندر شهر باطل سنّتى |
|
|
اين كه بخشيدت؟ خريدى؟ وارثى؟ |
ريع را چون مىستانى؟ حارثى؟ |
|
|
كسب را همچون زراعت دان عمو |
تا نكارى دخل نبود آنِ تو |
|
|
آن چه كارى بد روى آن آنِ توست |
ور نه اين بىداد بر تو شد درست |
|
|
رو بده مال مسلمان كژ مگو |
رو بجو وام و بده باطل مجو |
|
|
گفت اى شه تو همين مىگوييم |
كه همىگويند اصحاب ستم |
|
ب ٢٣٩٤- ٢٣٨٨ شستن: كنايت از واگذاردن، رها كردن.
رَيع: فزونى هر چيز، فزونى محصول.
|
هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت |
بر نه آرد همچو شوره ريع و كشت |
|
٤٨٦/ ١ حارث: كشت كار.
تا نكارى ...: اشارت است به حديث: «لِكُلِّ زارعٍ ما زَرع.» (بحار الانوار، ج ٧٥، از تحف العقول) تعريضى است بر كسانى كه خواهند بىتحمل رنج و زحمت، سودى به دست آرند.
و اشارتى است بدان كه هر كس كارى كند نيك يا زشت، نتيجه آن عايد وى خواهد گشت.