شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٩ - هفت مرد شدن آن هفت درخت
هفت مرد شدن آن هفت درخت
|
بعد ديرى گشت آنها هفت مرد |
جمله در قَعدَه پى يزدان فرد |
|
|
چشم مىمالم كه آن هفت ارسلان |
تا كياناند و چه دارند از جهان |
|
|
چون به نزديكى رسيدم من ز راه |
كردم ايشان را سلام از انتباه |
|
|
قوم گفتندم جواب آن سلام |
اى دقوقى مفخر و تاجِ كرام |
|
|
گفتم آخر چون مرا بشناختند |
پيش از اين بر من نظر ننداختند |
|
|
از ضمير من بدانستند زود |
يكدگر را بنگريدند از فرود |
|
|
پاسخم دادند خندان كاى عزيز |
اين بپوشيده است اكنون بر تو نيز |
|
|
بر دلى كو در تحيّر با خداست |
كى شود پوشيده راز چپ و راست |
|
|
گفتم ار سوى حقايق بشكفند |
چون ز اسم حرف رسمى واقفاند |
|
|
گفت اگر اسمى شود غيب از ولى |
آن ز استغراق دان نه از جاهلى |
|
ب ٢٠٦٢- ٢٠٥٣ قَعدَه: نشستن. و «قِعده» نوع نشستن است.
ارسلان: (تركى) شير. كنايت از مردان با هيبت.
انتباه: آگاهى (از روى آشنايى به حرمت آنان).
از فرود نگريستن: زير چشمى نگاه كردن. در آن كنايتى است كه آن ابدال از نشناختن دقوقى آنان را تعجب كردند و اين شگفتى را به يكديگر نماياندند.
تحيُّر: يا حيرت، ناشى از فرط معرفت و غلبه شهود جمال است. دلى كه در تحير با خداست، آگاه از همه جاست.
سوى حقايق شكفتن: متوجه عالم معنى بودن و به ظاهر ننگريستن.
استغراق: در لغت به معنى فرو رفتن است در آب يا در مايعى. و در اصطلاح عارفان آن است كه دل عارف چنان متوجه حق گردد كه به ديگرى و به خود توجه نكند. (نگاه كنيد