شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٥ - پيدا شدن روح القدس به صورت آدمى بر مريم به وقت برهنگى و غسل كردن و پناه گرفتن به حق تعالى
رخت بردن: كنايت از پناهنده شدن.
يورتگه: يُورت (تركى مغولى): مسكن، مأوى+ گه: پسوند مكان.
مريم از مردم خود كناره گرفت و براى غسل برهنه شد و پردهاى آويخت تا كس او را نبيند. خداوند جبرئيل را به صورت مردى تمام خلقت و نيكو صورت نزد او فرستاد. با چنان زيبايى كه يوسف اگر او را ديد دست خود مىبريد چنان كه زنان مصر با ديدن او دست خويش بريدند.
مناسبت اين داستان با داستان وكيل صدر جهان بيتهاى آخر است. كه چون جهان فريبنده است و ناپايدار، بايد از بد روزگار بريد و به كردگار پناه برد تا لطف او ما را از گزند نگاه دارد.
|
چون بديد آن غمزههاى عقل سوز |
كه از او مىشد جگرها تير دوز |
|
|
شاه و لشكر حلقه در گوشش شده |
خسروان هوش بىهوشش شده |
|
|
صد هزاران شاه مملوكش به رِق |
صد هزاران بدر را داده به دق |
|
|
زَهره نى مر زُهره را تا دم زند |
عقل كلّش چون ببيند كم زند |
|
|
من چه گويم كه مرا در دوخته است |
دَمگهم را دَمگهِ او سوخته است |
|
|
دود آن نارم دليلم من بر او |
دور از آن شه باطلٌ ما عَبَّرُوا |
|
|
خود نباشد آفتابى را دليل |
جز كه نور آفتاب مستطيل |
|
|
سايه كه بود تا دليل او بود؟ |
اين بستش كه ذليل او بود |
|
|
اين جلالت در دلالت صادق است |
جمله ادراكات پس، او سابق است |
|
|
جمله ادراكات بر خرهاى لنگ |
او سوار باد پرّان چون خدنگ |
|
|
گر گريزد كس نيابد گرد شه |
ور گريزند او بگيرد پيش ره |
|
|
جمله اداركات را آرام نى |
وقت ميدان است وقت جام نى |
|
|
آن يكى وهمى چو بازى مىپرد |
و آن دگر چون تير مَعبَر مىدرد |
|
|
و آن دگر چون كشتىِ با بادبان |
و آن دگر اندر تراجُع هر زمان |
|
|
چون شكارى مىنمايدشان ز دور |
جمله حمله مىفزايند آن طيور |
|
|
چون كه ناپيدا شود حيران شوند |
همچو جغدان سوى هر ويران شوند |
|
|
منتظر چشمى به هم يك چشم باز |
تا كه پيدا گردد آن صيد بناز |
|