شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٦ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان
|
در دل تو مهر حق چون شد دو تو |
هست حق را بىگمانى مهر تو |
|
|
هيچ بانگ كف زدن نايد به در |
از يكى دست تو بىدستى دگر |
|
|
تشنه مىنالد كه اى آب گوار |
آب هم نالد كه كو آن آب خوار |
|
|
جذب آب است اين عطش در جانِ ما |
ما از آنِ او و او هم آن ما |
|
|
حكمت حق در قضا و در قدر |
كرد ما را عاشقان همدگر |
|
|
جمله اجزاى جهان ز آن حكم پيش |
جفت جفت و عاشقانِ جفت خويش |
|
|
هست هر جزوى ز عالم جُفت خواه |
راست همچون كهربا و برگِ كاه |
|
|
آسمان گويد زمين را مَرحبا |
با توام چون آهن و آهن ربا |
|
|
آسمان مرد و زمين زن در خرد |
هر چه آن انداخت اين مىپرورد |
|
|
چون نماند گرميَش بفرستد او |
چون نماند تَرّى و نَم بدهد او |
|
ب ٤٤٠٣- ٤٣٩١ زه: لاغر، نزار.
دو تو: دولا، فراوان، بسيار.
قضا و قدر: قضا و قدر را تعريفهاى گونه گون كردهاند كه مىتوان گفت جامع آن تعريفها اين است: قضا حكم ازلى و كلى خداست كه در علم او بر اشياء رفته است و قدر تفصيل اين حكم است در عالم وجود در زمان و مكان.
حكم پيش: آن چه در علم خدا رفته است.
در خرد: به حكم عقل.
در اين بيتها مطلبى عنوان شده است كه در مطاوى مثنوى مانند آن فراوان مىيابيم، و آن كششى است كه ميان موجودات جهان است. در اين بيتها مولانا از آن كشش به جاذبه عاشق و معشوق تعبير مىكند و گويد اين كشش از دو سوست، ليكن جذب هر يك از دو سو به گونهاى است كه خاص اوست. در جذب عاشق و معشوق عاشق گداخته است و معشوق عاشق را دلباخته:
|
تا كه از جانب معشوق نباشد كششى |
كوشش عاشق بىچاره به جايى نرسد |
|
(امثال و حكم)
|
هر كه عاشق ديديَش معشوق دان |
كو به نسبت هست هم اين و هم آن |
|