شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٥ - بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو گشته بود و آن گاو كشنده، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نايب حق است كه به قوت و يارى او تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
|
عقل عقلت مغز و عقل توست پوست |
معده حيوان هميشه پوست جوست |
|
|
مغز جوى از پوست دارد صد ملال |
مغز نغزان را حلال آمد حلال |
|
|
چون كه قشر عقل صد برهان دهد |
عقل كُل كى گام بىإيقان نهد |
|
|
عقل دفترها كند يك سر سياه |
عقل عقل آفاق دارد پُر ز ماه |
|
|
از سياهى و سپيدى فارغ است |
نور ماهش بر دل و جان بازغ است |
|
|
اين سياه و اين سپيد ار قدر يافت |
ز آن شب قدر است كاختروار تافت |
|
|
قِيمت هميان و كيسه از زر است |
بىز زر هميان و كيسه ابتر است |
|
|
همچنان كه قدر تن از جان بود |
قدر جان از پرتو جانان بود |
|
|
گر بُدى جان زنده بىپرتو كنون |
هيچ گفتى كافران را مَيِّتُون |
|
ب ٢٥٣٥- ٢٥٢٥ عقل كار افزا: عقل جزئى. عقلى كه خواهد با استفاده از قياس و استدلال به حقيقت رسد.
|
عقل جزوى عشق را منكر بود |
گر چه بنمايد كه صاحب سر بود |
|
١٩٨٢/ ١ بعضى شارحان «عقل كار افزا» را «عقل معاش» معنى كردهاند.
فلسفى: آن كه بخواهد با قياس و استدلال كشف حقيقت كند.
شهسوار عقل: آن كه عقل در فرمان اوست.
عقل عقل: عقلى كه با عقل كل متصل است. عقلى كه انسان را به خدا مىكشاند. عَقلِ ما عُبِدَ بهِ الرَّحْمنُ.
صفى: گزيده، ولى خدا.
مغز جوى: كنايت از جوينده حقيقت.
قشر عقل: عقل جزئى.
دفتر سياه كردن: كنايت از پرداختن به بحث و ضبط علم صورى.
|
دفتر صوفى سواد حرف نيست |
جز دل اسپيد همچون برف نيست |
|
١٥٩/ ٢ بازغ: تابان.
شب قدر: استعارت از علمى كه از جانب حق افاضت شود.