شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٧ - رسيدن آن عاشق به معشوق خويش چون دست از جان خود بشست
رسيدن آن عاشق به معشوق خويش چون دست از جان خود بشست
|
همچو گويى سجده كن بر رو و سر |
جانب آن صدر شد با چشمِ تر |
|
|
جمله خلقان منتظر سر در هوا |
كش بسوزد يا بر آويزد و را |
|
|
اين زمان اين احمق يك لخت را |
آن نمايد كه زمان بد بخت را |
|
|
همچو پروانه شرر را نور ديد |
احمقانه در فتاد از جان بُريد |
|
|
ليك شمع عشق چون آن شمع نيست |
روشن اندر روشن اندر روشنى است |
|
|
او بعكس شمعهاى آتشى است |
مىنمايد آتش و جمله خوشى است |
|
ب ٣٩١٩- ٣٩١٤ سجده كُن: سجده كننده. روى بر خاك مالنده. (تواضع كنان روى بر خاك مىماليد.) سر در هوا: نگران، پريشان، آشفته.
|
داشتم چون سرو از آزادگى اميدها |
من چه دانستم چنين سر در هوا خواهم شدن |
|
(صائب، به نقل از لغت نامه) آويختن: بر دار زدن.
از جان بريدن: مردن، جان از دست دادن.
آتشى: سوزان.
توصيفى است از حال بىخبران. كه از درد عاشقان آگهى ندارند، آنان را چون خود مىپندارند. نمىدانند زندگى آنان در باختن جان است و به معشوق پيوستن و رسيدن به زندگى جاودان.