شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٣ - ديدن زرگر عاقبت كار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعير ترازو
ديدن زرگر عاقبت كار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مُستعير ترازو
|
آن يكى آمد به پيش زرگرى |
كه ترازو ده كه بر سنجم زرى |
|
|
گفت خواجه رو مرا غربال نيست |
گفت ميزان ده بر اين تسخر مهايست |
|
|
گفت جاروبى ندارم در دكان |
گفت بس بس اين مَضاحك را بمان |
|
|
من ترازويى كه مىخواهم بده |
خويشتن را كر مكن هر سو مجه |
|
|
گفت بشنيدم سخن كر نيستم |
تا نپندارى كه بىمعنيستم |
|
|
اين شنيدم ليك پيرى مُرتَعِش |
دست لرزان جسم تو نامُنتَعِش |
|
|
و آن زرِ تو هم قراضه خُرد مُرد |
دست لرزد پس بريزد زرِّ خُرد |
|
|
پس بگويى خواجه جاروبى بيار |
تا بجويم زرِّ خود را در غُبار |
|
|
چون بروبى خاك را جمع آورى |
گوييم غلبير خواهم اى جَرم |
|
|
من ز اوّل ديدم آخِر را تمام |
جاى ديگر رو از اينجا و السّلام |
|
ب ١٦٣٢- ١٦٢٣ مُستَعير: عاريت خواهنده.
تَسخَر: استهزاء، ريشخند.
|
سالها جُستم نديدم يك نشان |
جز كه طنز و تسخر اين سر خوشان |
|
٣٦٦٧/ ٢ مه ايست: اصرار مورز.
مضاحك: جمع مضحكه: سخنان خنده آور. «و آخر ختم بر مضاحكى چند هزليات كنم.» (راحة الصدور، ص ٦٣) بمان: بگذار. (امر، از ماندن: واگذاردن) بىمعنى: نادان، ياوه گو.
مُرتَعِش: لرزان.