شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣٩ - ذكر خيال بد انديشيدن قاصر فهمان
ذكر خيال بد انديشيدن قاصر فهمان
|
پيش از آنك اين قصّه تا مخلص رسد |
دود و گندى آمد از اهل حسد |
|
|
من نمىرنجم از اين ليك اين لگد |
خاطر ساده دلى را پى كند |
|
|
خوش بيان كرد آن حكيم غزنوى |
بهر محجوبان مثال معنوى |
|
|
كه ز قرآن گر نبيند غير قال |
اين عجب نبود ز اصحاب ضَلال |
|
|
كز شعاع آفتاب پر ز نور |
غير گرمى مىنيابد چشم كور |
|
|
خربطى ناگاه از خر خانهاى |
سر برون آورد چون طَعّانهاى |
|
|
كين سخن پست است يعنى مثنوى |
قصّه پيغمبر است و پيروى |
|
|
نيست ذكر بحث و اسرار بلند |
كه دوانند اوليا آن سو سمند |
|
|
از مقامات تَبتُّل تا فنا |
پايه پايه تا ملاقات خدا |
|
|
شرح و حدِّ هر مقام و منزلى |
كه به پر زو بر پرد صاحب دلى |
|
ب ٤٢٣٤- ٤٢٢٥ مَخلَص: نهايت. پايان.
لگد: استعارت از طعنه حسود.
پى كردن: استعارت از آزردن. نوميد ساختن. (طعن حسودان در آگاهان اثرى ندارد، اما بود كه ساده دلان را بيازارد.) حكيم غزنوى: اشارت است بدين بيت از سنايى:
|
عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشى |
كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا |
|
محجوب: كسى كه از ديدن حقيقت به چشم دل، محروم است.
خربط: احمق، نادان. «دست در روى مىمالند و به ابلهان و جُهّال و عوام و خَربطان