شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٤ - عذر گفتن شيخ بهر ناگريستن بر فرزندان
|
زين جهان خود را دمى پنهان كنم |
برگ حس را از درخت افشان كنم |
|
|
حس اسير عقل باشد اى فلان |
عقل اسير روح باشد هم بدان |
|
|
دست بسته عقل را جان باز كرد |
كارهاى بسته را هم ساز كرد |
|
|
حسّها و انديشه بر آب صفا |
همچو خس بگرفته روى آب را |
|
|
دست عقل آن خس به يك سو مىبرد |
آب پيدا مىشود پيش خرد |
|
|
خس بس أنبه بود بر جو چون حباب |
خس چو يك سو رفت پيدا گشت آب |
|
|
چون كه دست عقل نگشايد خدا |
خس فزايد از هوا بر آب ما |
|
|
آب را هر دم كند پوشيده او |
آن هوا خندان و گريان عقل تو |
|
|
چون كه تقوى بست دو دست هوا |
حق گشايد هر دو دست عقل را |
|
|
پس حواسِ چيره محكوم تو شد |
چون خرد سالار و مخدوم تو شد |
|
|
حسّ را بىخواب، خواب اندر كند |
تا كه غيبىها ز جان سر بر زند |
|
|
هم به بيدارى ببينى خوابها |
هم ز گردون بر گشايد بابها |
|
ب ١٨٣٣- ١٨١٣ فَصّاد: رگ زدن. فَصّادِ اجل: اضافه مشبّه به به مشبه.
دى و تموز: دى ماهى است كه در آن باران بسيار است و تموز ماهى كه از آسمان باران نمىبارد. گريه عامه مردم به باران دى تشبيه شده است كه در آن ثمرى نيست، و خشكى چشم خود را به تموز همانند مىكند كه در آن محصول فراوان است. نگريستنم اين است كه موجبى براى گريه نمىبينم چون در ديده من آنان نمردهاند، زندهاند.
حَى: زنده.
دور زمان: كنايت از جهان محسوس.
عناق: دست در گردن در آوردن (از روى محبت).
برگ حس از درخت افشان كردن: درك حسى را رها كردن. با درك معنوى نگريستن.
بيان اختلاف درك حسى و درك عقلانى است. وسيلت ديدار حسى چشم است، و چون چشم چيزى را نبيند گويد نيست و بُوَد كه از نبودن آن آزرده شود. اما ديده عقلى وراى جهان محسوس را مىبيند. چنان كه بارها بيان داشته مرگ عدم نيست و ريختن اندامها فناى آدمى نه. آن چه اندام را بر كار مىدارد روح است و روح فانى شدنى نيست.