شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨١ - قصه فرياد رسيدن رسول
قصّه فرياد رسيدن رسول ٧ كاروان عرب را كه از تشنگى و بىآبى درمانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته
|
اندر آن وادى گروهى از عرب |
خشك شد از قحط بارانشان قِرَب |
|
|
در ميان آن بيابان مانده |
كاروانى مرگ خود بر خوانده |
|
|
ناگهانى آن مُغيثِ هر دو كَون |
مصطفى پيدا شد از ره بهر عَون |
|
|
ديد آن جا كاروانى بس بزرگ |
بر تفِ ريگ و ره صعب و سترگ |
|
|
اشترانشان را زبان آويخته |
خلق اندر ريگ هر سو ريخته |
|
|
رحمش آمد گفت هين زوتر رويد |
چند يارى سوى آن كُثبان دويد |
|
|
گر سياهى بر شتر مشك آورد |
سوى مير خود به زودى مىبرد |
|
|
آن شتربان سيه را با شتر |
سوى من آريد با فرمان مُرّ |
|
|
سوى كُثبان آمدند آن طالبان |
بعد يك ساعت بديدند آن چنان |
|
|
بندهاى مىشد سيه با اشترى |
راويه پُر آب چون هديه بَرى |
|
|
پس بدو گفتند مىخواند تو را |
اين طرف فَخرُ البَشر خَيرُ الوَرَى |
|
|
گفت من نشناسم او را كيست او |
گفت او آن ماه روىِ قند خو |
|
|
نوعها تعريف كردندش كه هست |
گفت مانا او مگر آن شاعر است |
|
|
كه گروهى را زبون كرد او به سحر |
من نيايم جانب او نيم شبر |
|
|
كش كشانش آوريدند آن طرف |
او فغان برداشت در تَشنيع و تَف |
|
|
چون كشيدندش به پيش آن عزيز |
گفت نوشيد آب و برداريد نيز |
|
|
جمله را ز آن مَشك او سيراب كرد |
اشتران و هر كسى ز آن آب خورد |
|
|
راويه پر كرد و مَشك از مشك او |
ابر گردون خيره ماند از رشك او |
|
|
اين كسى ديده است كز يك راويه |
سرد گردد سوز چندان هاوِيَه |
|