شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٠ - حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد
|
گرگ را بيدار كرد آن كور ميش |
رفت نادان سوى عزرائيل خويش |
|
|
اژدها يك لقمه كرد آن گيج را |
سهل باشد خون خورى حجّاج را |
|
|
خويش را بر استنى پيچيده و بست |
استخوان خورده را در هم شكست |
|
ب ١٠٥٢- ١٠٢٩ زَحير: به مجاز: رنج، سختى.
|
ور مىبمرد خواهند اين زندگان همه |
بودش همى ز بهر چه بايد بدين زحير |
|
(ديوان ناصر خسرو، تقوى، ص ١٥٧) هنگامه: جمعيت مردم، انبوه مردمان.
هنگامه نهادن: كنايت از معركه آراستن، مردمان را گرد كردن.
چار سو (چار سوق): فضاى گشادهاى كه چهار بازار بدان جا منتهى مىشود و بيشتر محل گرد آمدن مردم آن جاست. ولى در اين بيت به معنى اطراف است.
شط: مقصود دجله است كه از بغداد مىگذرد.
بُو العَجَب: شگفت.
خام ريش: كنايت از احمق، بىخرد. (همه چون مارگير فريب خوردند.) مُنتَشر: پراكنده.
كديه: دريوزگى.
توزيع: پخش كردن. پخش كردن مالى كه براى صدقه دهند. (لغت نامه) ژاژخا: بىهوده گو، پر گو. ولى در اين بيت به معنى بىكاره، ولگرد، و مانند آن به كار رفته است، هر چند با معنى اصلى هم بىارتباط نيست.
پشت پا بر پشت پا حلقه نشستن: در چنين مجلسها معمولًا چهار زانو يا دو زانو مىنشينند و در هر دو صورت روى يك پا بر پشت پاى ديگر قرار مىگيرد، و تصور اينكه چگونه پشت پا بر پشت پا قرار مىگيرد مفهوم نشد مگر آن كه بگوييم از انبوهى هر يك پشت پاى خود را به پشت پاى ديگرى حلقه كرده، كه آن هم دور مىنمايد.
حراقه: حُرّاق. نيكلسون آن را پارچه نيم سوخته معنى كرده كه براى آتش زنه به كار رود اما پارچه نيم سوخته اينجا مناسبتى ندارد مىتوان گفت مقصود پارچه كهنهاى است كه روى مار كشيده بود و چون مارگير به سر وقت آن مىرفت و آن را مىجنبانيد حاضران