شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١١ - با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
|
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست |
گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت |
|
مَجَرّه: كاهكشان. آسمان دره.
بيگانگى عشق با دو عالم:
|
ملّت عشق از همه دينها جداست |
عاشقان را ملّت و مذهب خداست |
|
١٧٧٠/ ٢ تخته بند: تختهاى كه با آن عضو شكسته را ببندند، نيز به معنى شكنجه. در بيت مورد بحث كنايت از چيز خرد و بىارزش است.
|
تخته بند است آن كه تختش خواندهاى |
صدر پندارى و بر دَر ماندهاى |
|
٦٦١/ ٤
|
مطرب عشق اين زند وقت سماع |
بندگى بند و خداوندى صُداع |
|
|
پس چه باشد عشق؟ درياى عدم |
در شكسته عقل را آن جا قدم |
|
|
بندگى و سلطنت معلوم شد |
زين دو پرده عاشقى مكتوم شد |
|
|
كاشكى هستى زبانى داشتى |
تا ز هستان پردهها برداشتى |
|
|
هر چه گويى اى دَم هستى از آن |
پرده ديگر بر او بستى بدان |
|
|
آفت ادراك آن قال است و حال |
خون به خون شستن محال است و محال |
|
ب ٤٧٢٥- ٤٧٢٠ صداع: درد سر.
درياى عدم: كه در آن همه تعيّنات محو شود، و جز معشوق چيزى پيدا نباشد.
مكتوم: پوشيده.
پرده از هستان برداشتن: آن چه نهان است آشكار كردن. حقيقت را نمودن. بنده يا سلطان بودن قيد است و عشق را مقامى برتر از آن است كه به قيدى مقيد شود. عاشق در حضرت معشوق چيزى نيست بلكه او را نامى و نشانى نيست نه مالك است و نه مملوك.
|
عشق معشوقان دو رخ افروخته |
عشق عاشق جان او را سوخته |
|
٤٤٤٦/ ٣