شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٢ - با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
قال: لفظ و عبارت بدون تحقق معنى در دل. حال: حال واردى است كه به دل رسد بىآن كه بنده را در قبول يا رد آن اختيارى باشد.
|
خلق ديوانه شدند از شوق او |
از فراق حال و قال و ذوق او |
|
٥٥١/ ١
|
من چو با سودائيانش محرمم |
روز و شب اندر قفص در مىدمم |
|
|
سخت مست و بىخود و آشفتهاى |
دوش اى جان بر چه پهلو خفتهاى |
|
|
هان و هان هُش دار بر نآرى دمى |
اوّلا برجه طلب كن محرمى |
|
|
عاشق و مستى و بگشاده زبان |
اللَّه اللَّه اشترى بر ناودان |
|
|
چون ز راز و ناز او گويد زبان |
يا جَميِل السَّتر خوانَد آسمان |
|
|
ستر چه در پشم و پنبه آذر است |
تا همىپوشيش او پيداتر است |
|
|
چون بكوشم تا سرش پنهان كنم |
سر بر آرد چون علم كاينك منم |
|
|
رَغم انفم گيردم او هر دو گوش |
كاى مُدمَّغ چونش مىپوشى بپوش |
|
|
گويمش رو گر چه بر جوشيدهاى |
همچو جان پيدايى و پوشيدهاى |
|
|
گويد او محبوس خُنب است اين تنم |
چون مى اندر بزم خُنبك مىزنم |
|
|
گويمش ز آن پيش كه گردى گرو |
تا نيايد چوب آفتِ مستى برو |
|
|
گويد از جام لطيف آشام من |
يار روزم تا نماز شام من |
|
|
چون بيايد شام و دزد جام من |
گويمش وا ده كه نآمد شام من |
|
|
ز آن عرب بنهاد نام مَى مُدام |
ز آن كه سيرى نيست ميخور را مدام |
|
|
عشق جوشد باده تحقيق را |
او بود ساقى نهان صدّيق را |
|
|
چون بجويى تو به توفيق حَسَن |
باده آب جان بود ابريق تن |
|
|
چون بيفزايد مى توفيق را |
قوّت مى بشكند ابريق را |
|
|
آب گردد ساقى و هم مست آب |
چون؟ مگو وَ اللَّه أعلَم بِالصَّواب |
|
|
پرتو ساقى است كاندر شيره رفت |
شيره بر جوشيد و رقصان گشت و زفت |
|
|
اندر اين معنى بپرس آن خيره را |
كه چنين كى ديده بودى شيره را |
|
|
بىتفكّر پيش هر داننده هست |
آن كه با شوريده شوراننده هست |
|
ب ٤٧٤٦- ٤٧٢٦