شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٩ - در بيان آن كه تن روح را چون لباسى است و اين دست آستين دست روح است و اين پاى موزه پاى روح است
در بيان آن كه تن روح را چون لباسى است و اين دست آستين دست روح است و اين پاى موزه پاى روح است
|
تا بدانى كه تن آمد چون لباس |
رو بجو لابِس لباسى را مليس |
|
|
روح را توحيدِ اللَّه خوشتر است |
غيرِ ظاهر دست و پاى ديگر است |
|
|
دست و پا در خواب بينى و ائتلاف |
آن حقيقت دان مَدانش از گزاف |
|
|
آن توى كه بىبدن دارى بدن |
پس مترس از جسم و جان بيرون شدن |
|
ب ١٦١٢- ١٦٠٩ لابس: پوشنده، و «لباس» را بايد براى رعايت قافيت «لبيس» خواند. و «لابس» استعارت از روح است.
ليسيدن: كنايت از حرمت نهادن.
توحيد اللَّه: همه قدرت را از خداى يگانه دانستن (كه چنين شناخت كار روح انسانى است.) ائتلاف: سازوارى، به هم پيوستن.
در نظر دانشمندان و عارفان اسلامى روح جوهرى است مجرد و نورانى كه پيش از تكوين جسم وجود داشته باشد است و تعلق آن به بدن تعلق تدبيرى است. عارفان همه افعال تن را از تصرف روح مىدانند و گويند شخصيت انسان به روح است نه به جسم و با از ميان رفتن جسم تصرف روح از ميان نرود. نيكلسون نويسد «سخن مولانا متأثر از گفته عبد الملك بن حبيب سلمى است كه روح را صورتى است مثالى، و به جسم دستور مىدهد و جسم براى روح چون لباس است.» عبد الملك سلمى به سال ١٧٤ متولد و به سال ٢٣٨ در گذشت. از مردم اندلس است و او را كتابهايى است در فقه و طبقات. (الاعلام زركلى)