شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٦ - مخفى بودن آن درختان از چشم خلق
حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا: تا آن كه پيامبران نوميد شوند و پنداشتند كافران به آنان دروغ گفتهاند، يارى ما بديشان رسيد. (يوسف، ١١٠) تعبيرى است از حالت آنان كه خدا مهر بر دلهاشان نهاده است، ديدههاشان باز است و دريچه دلهاشان در بسته و فراز. تا آن جا كه فرستادگان خدا از اين غفلت در شگفت مىمانند و از هدايتشان نوميد مىگردند.
چنان كه مىبينيم در قرآن كريم «كُذِبُوا» به تخفيف ذال است. و معنى آيه بدين ضبط اين است كه «تا آن كه پيامبران نوميد شدند و [كافران] يقين كردند كه به آنان دروغ گفته شده.» در برخى روايتها «كُذِّبوا» با تشديد ذال است و معنى آن اين است كه پيمبران يقين كردند كافران آنان را دروغگو مىدانند. در روايتى از ابن عباس آمده است كه «پيمبران گمان كردند خدا با آنان خلف وعده كرده است. (تفسير قرطبى) ولى اين نقل با عصمت پيمبران سازگار نيست. برخى تفسيرهاى شيعه «كذبوا» را چنين معنى كردهاند:
«نوميد شدند [پيمبران و يقين كردند كه از سوى] كافران تكذيب شدهاند.» على بن محمد بن جهم گويد در مجلس مأمون بودم و امام رضا (ع) نزد او بود.
مأمون گفت مگر گفته تو نيست كه پيمبران معصوماند؟ فرمود آرى. مأمون گفت پس مرا از گفته خدا خبر ده كه «حَتَّى إِذا استَيأسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أنَّهم قَد كُذِبُوا جَاءَهُم نَصْرُنَا.» رضا (ع) فرمود امّت پيمبران گمان بردند كه پيامبران به آنان دروغ گفتهاند. (الميزان، ج ١١، ص ٢٨٢) چون پيغامبران نوميد شدند از اسلام قوم خويش و يقين دانستند كه ايشان بر تكذيب مُصِرّ باستادند. (كشف الاسرار، ج ٥، ص ١٤٩) امّا مولانا «كذبوا» را تفسيرى عارفانه كرده است. كه آنان خود را محجوب ديدند. راهنمايان حق مردم را از ناپايدار بودن دنيا و جاودان بودن آخرت آگاه مىسازند، بدانها نشانهها مىدهند اما منكران ايشان را دروغزن مىخوانند و نافرمانى مىكنند. پيغمبران از اين چشم بندى به شگفت مىافتند و از هدايت آنان نوميد مىشوند.
و اما آمدن يارى خدا، پيمبران را آن بود، كه مخالفانشان را تباه كرد و آنان را نجات داد چنان كه در داستان هود و شعيب است.
|
مىخور و مى ده بد آن كش روزى است |
هر دم و هر لحظه سحر آموزى است |
|
|
خلق گويان اى عجب اين بانگ چيست |
چون كه صحرا از درخت و بر تهى است |
|