شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٩ - بقيه حكايت نابينا و مصحف
بقيّه حكايت نابينا و مصحف
|
مرد مهمان صبر كرد و ناگهان |
كشف گشتش حالِ مشكل در زمان |
|
|
نيم شب آواز قرآن را شنيد |
جست از خواب آن عجايب را بديد |
|
|
كه ز مصحف كور مىخواندى دُرست |
گشت بىصبر و از او آن حال جُست |
|
|
گفت آيا اى عجب با چشم كور |
چون همىخوانى همىبينى سُطُور |
|
|
آن چه مىخوانى بر آن افتادهاى |
دست را بر حرفِ آن بنهادهاى |
|
|
اصبَعَت در سير پيدا مىكند |
كه نظر بر حرف دارى مُستند |
|
|
گفت اى گشته ز جهل تن جدا |
اين عجب مىدارى از صُنع خدا |
|
|
من ز حق درخواستم كاى مُستعان |
بر قرائت من حريصم همچو جان |
|
|
نيستم حافظ مرا نورى بده |
در دو ديده وقتِ خواندن بىگره |
|
|
باز ده دو ديدهام را آن زمان |
كه بگيرم مصحف و خوانم عيان |
|
|
آمد از حضرت ندا كاى مرد كار |
اى به هر رنجى به ما اوميدوار |
|
|
حُسن ظنّ است و اميدى خوش تو را |
كه تو را گويد به هر دم برتر آ |
|
|
هر زمان كه قصد خواندن باشدت |
يا ز مصحفها قرائت بايدت |
|
|
من در آن دم وا دهم چشمِ تو را |
تا فرو خوانى مُعظَّم جوهرا |
|
|
همچنان كرد و هر آن گاهى كه من |
واگشايم مصحف اندر خواندن |
|
|
آن خبيرى كه نشد غافل ز كار |
آن گرامى پادشاه و كردگار |
|
|
باز بخشد بينشم آن شاه فرد |
در زمان همچون چراغ شب نورد |
|
|
زين سبب نبود ولى را اعتراض |
هر چه بستاند فرستد اعتياض |
|
|
گر بسوزد باغت انگورت دهد |
در ميان ماتمى سورت دهد |
|
|
آن شكلِ بىدست را دستى دهد |
كانِ غمها را دل مستى دهد |
|
|
لا نُسَلِّم و اعتراض از ما برفت |
چون عوض مىآيد از مفقود، زفت |
|