شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٤ - باز جواب انبيا
يك روز بودن: چنان كه در قرآن كريم است كه چون از خواب برخاستند قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ: گويندهاى از آنان گفت چه مدت درنگ كرديد؟
گفتند روزى يا پارهاى از روز درنگ كرديم. (كهف، ١٩) لَهف: دريغ، حزن، اندوه.
ارواح از عدم باز آمدن: گرفته از قرآن كريم است: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها. (زمر، ٤٢) (نگاه كنيد به: شرح بيت ٤٠٠- ٣٩٦/ ١) روز و شب نبودن: شب و روز و گذشت سال، در اين جهان است و تا انسان در جسم خاكى اسير است پياپى بر وى وارد مىگردد. اما برون از اين جهان كه مولانا از آن به «گلستان عدم» تعبير مىكند اين كيفيات راه ندارد.
|
عرصهاى بس با گشاد و با فضا |
وين خيال و هست يابد زو نوا |
|
|
تنگتر آمد خيالات از عدم |
ز آن سبب باشد خيال اسبابِ غم |
|
٣٠٩٥- ٣٠٩٤/ ١
|
ز آن سوى حس عالم توحيد دان |
گر يكى خواهى بد آن جانب بران |
|
٣٠٩٩/ ١ گلستان عدم: اضافه مشبه به به مشبّه.
|
بگذر ز وجود و با عدم ساز |
زيرا كه عدم عدم بنام است |
|
|
مىدان به يقين كه با عدم خاست |
هر جا كه وجود را نظام است |
|
|
آرى چو عدم وجود بخش است |
موجود اثر به جان غلام است |
|
(ديوان عطار، ص ٥٥) و مقصود از اين «عدم» در اصطلاح عارفان ذات حق است بدون اسماء و صفات از آن جهت كه بدو اشارت نتوان كرد و از او خبر نتوان داد.
بىخودى: رها كردن تعينات. آگاه نبودن از آن چه در جهان مادى است.
سغراق: به معنى پياله شراب، نيز شراب به كار رفته است.
|
رونق گرفت مجلس ساقى شراب در ده |
سغراق آتش افشان ياقوت ناب در ده |
|
(لغت نامه، از تاج المآثر) لَم يَذُق ...: هر كه نچشيده نداند.