شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٤ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهديد كنندگان را
|
بار ديگر از ملك قربان شوم |
آن چه اندر وهم نايد آن شوم |
|
|
پس عدم گردم عدم چون ارغنون |
گويدم إنَّا إلَيهِ راجِعون |
|
|
مرگ دان آنك اتّفاق امّت است |
كآب حيوانى نهان در ظلمت است |
|
|
همچو نيلوفر برو زين طرف جو |
همچو مستسقى حريص و مرگ جو |
|
|
مرگ او آب است و او جوياى آب |
مىخورد وَ اللَّهُ أعلم بِالصّواب |
|
|
اى فسرده عاشق ننگين نمد |
كو ز بيم جان ز جانان مىرمد |
|
|
سوى تيغ عشقش اى ننگ زنان |
صد هزاران جان نگر دستك زنان |
|
|
جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز |
آب را از جوى كى باشد گريز |
|
|
آب كوزه چون در آب جو شود |
محو گردد در وى و جو او شود |
|
|
وصف او فانى شد و ذاتش بقا |
زين سپس نه كم شود نه بد لقا |
|
|
خويش را بر نخل او آويختم |
عذر آن را كه از او بگريختم |
|
ب ٣٩١٣- ٣٨٨٢ مُستَسقى: كه پيوسته آب طلبد. كه از آب سير نشود.
|
سُدّه چون شد آب نايد در جگر |
گر خورد دريا رود جايى دگر |
|
|
لاجرم آماس گيرد دست و پا |
تشنگى را نشكند آن استقا |
|
٢٩٢١- ٢٩٢٠/ ٣ بطون: جمع بطن: شكم.
از بطون پرسيدن: كنايت از پرسيدن حال. (با آشاميدن اين همه آب ديگر چرا آب مىخواهى.) خيك اشكم: اضافه مشبّه به به مشبّه. خيك پوست گوسفندى است كه درون آن را تهى مىكردند و در آن پنير، شيره، روغن و جز آن مىريختند. و اگر پشم را از آن مىپيراستند، مشك بود و جاى آب.
مُستَطاب: پاكيزه، دل خواه، پسنديده. مضمون بيت همانند سروده سعدى است:
|
فتد تشنه در آب دانِ عميق |
كه داند كه سيراب ميرد غريق |
|
(بوستان سعدى، ب ١٧٣٥ به بعد) دست چون دف: تشبيه دست بهدف و شكم به دهل، به خاطر باد كردن اين دو اندام است.