شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٢ - قصه وكيل صدر جهان كه متهم شد و از بخارا گريخت از بيم جان، باز عشقش كشيد رو كشان كه كار جان سهل باشد عاشقان را
قصّه وكيل صدر جهان كه متّهم شد و از بخارا گريخت از بيم جان، باز عشقش كشيد رو كشان كه كار جان سهل باشد عاشقان را
|
در بخارا بنده صدر جهان |
متّهم شد گشت از صدرش نهان |
|
|
مدّت ده سال سر گردان بگشت |
گه خراسان گه كُهستان گاه دشت |
|
|
از پس ده سال او از اشتياق |
گشت بىطاقت ز ايّامِ فراق |
|
|
گفت تاب فرقتم زين پس نماند |
صبر كى داند خلاعت را نشاند |
|
ب ٣٦٨٨- ٣٦٨٥ مأخذ داستان را مرحوم فروزانفر لباب الالباب عوفى نوشته است و مقصود از «بنده صدر جهان» محمد بن عمر بن مسعود است كه يك چند از پدر خود گريخت و سرانجام به آموى افتاد و از آن جا چند بيت همراه عوفى براى پدر فرستاد. عوفى نويسد: «چون اين مكتوبات داعى به بخارا برد و در خدمت مولانا برهانِ اسلام اعذار واضح وا تقرير كرد با او به سر رضا آمد.» (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١١٩) روكشان: روى بر خاك مالان.
|
روكشان نعره زنانيم در اين راه چو سيل |
نه چو گردابه گنديده به خود مرتهنيم |
|
(ديوان كبير، ب ١٧١٠٧) خلاعت: فرهنگ نويسان فارسى براى آن معنى چندى نوشتهاند كه برخى از آنها گرفته از كار برد واژه در اين بيت و مانند آن است. مرحوم دهخدا به استناد اين بيت آن را شور فراق معنى كرده است. و بهتر است شدت اشتياق برخاسته از عشق معنى كرد.
|
از فراق اين خاكها شوره بود |
آب زرد و گنده و تيره شود |
|
|
باد جان افزا وَخِم گردد وبا |
آتشى خاكسترى گردد هبا |
|
|
باغ چون جنّت شود دارُ المرَض |
زرد و ريزان برگ او اندر حَرَض |
|
|
عقل دَرّاك از فراق دوستان |
همچو تير انداز اشكسته كمان |
|