شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٦ - حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت در ريسمانهاش پيچيد و آورد به بغداد
|
كوهها هم لحن داودى كند |
جوهر آهن به كف مومى بود |
|
|
باد حمّال سليمانى شود |
بحر با موسى سخن دانى شود |
|
|
ماه با احمد اشارت بين شود |
نار ابراهيم را نسرين شود |
|
|
خاك قارون را چو مارى در كشد |
استن حنّانه آيد در رسد |
|
|
سنگ بر احمد سلامى مىكند |
كوه يحيى را پيامى مىكند |
|
|
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم |
سبا شما نامحرمان ما خامشيم |
|
|
چون شما سوى جمادى مىرويد |
محرم جان جمادان چون شويد؟ |
|
|
از جمادى عالم جانها رويد |
غلغل اجزاى عالم بشنويد |
|
|
فاش تسبيح جمادات آيدت |
وسوسه تأويلها نَر بايدت |
|
|
چون ندارد جان تو قنديلها |
بهر بينش كردهاى تأويلها |
|
|
كه غرض تسبيح ظاهر كى بود |
دعوى ديدن خيال غَى بود |
|
|
بلكه مر بيننده را ديدار آن |
وقت عبرت مىكند تسبيح خوان |
|
|
پس چو از تسبيح يادت مىدهد |
آن دلالت همچو گفتن مىبود |
|
|
اين بود تأويل اهل اعتزال |
و آنِ آن كس كو ندارد نور حال |
|
|
چون ز حس بيرون نيامد آدمى |
باشد از تصوير غيبى اعجمى |
|
ب ١٠٢٨- ١٠٠٨ عالم افسرده است: در آن اشارتى است بدان چه در قرآن كريم آمده است: وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ: كوهها را بينى و پندارى آن را بىجان (بر جاى ايستاده) حالى كه چون ابر مىرود. (نمل، ٨٨) جَماد: هر چه در آن زندگى يا رويش نيست، مقابل حيوان و نبات.
حشر: روز رستاخيز.
ساكنان: كه حركت ندارند.
عقل را از ساكنان اخبار شد: اژدها شدن عصاى موسى نشانهاى است از آن چه با عقل خود هر چه را ساكن مىبينيم اگر خدا خواهد به حركت در مىآيد.
پاره خاك: اشارت است بدان كه خدا از خاك بىجان و بىادراك انسان را به وجود آورد كه داراى عقل و شعور است. پس اجزاى عالم كه بظاهر آراماند، استعداد چنان جنبشى