شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٥ - جواب حمزه مر خلق را
فعل هم رنگ جزا نبودن: نگاه كنيد به: شرح بيت ٩٥٣/ ٢ به بعد.
عرض و جوهر: نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٤١٥/ ٢ به بعد.
تصويرى است از مرگ در ديده بدان و نيكان. آن كه خدا شناس است و حاصل كار او نيكو، مردن را ديدار خدا مىبيند و به سوى او شتابان است و آن كه آن را پايان زندگى داند از آن گريزان است. چنان كه خداوند در باره مشركان فرموده است: يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ. (بقره، ٩٦) و در حديث است: «مَن أحَبَّ لِقَاءَ اللَّهِ أحَبَّ اللَّهُ لِقَاءهُ وَ مَن كَرِهَ لِقاءَ اللَّهِ كَرِهَ اللَّهُ لِقاءَهُ.» (بحار الانوار، ج ٦، ص ١٣٣، از مصباح الفقيه) آن كه مرگ را پايان زندگى مىبيند ترسان است و آن كه كردهاش خوب است و بدان جهان معتقد، از مرگ نمىترسد بلكه مشتاق آن است. آن نعمتها كه در قيامت نصيب نيكو كاران مىگردد، پاداش كرده آنان است و آن عذاب كه به بد كاران مىرسد، كيفر كار ايشان. اما كردهها عرض است و پاداشها جوهر، آن فانى است و اين باقى.
|
گر تو را آيد ز جايى تهمتى |
كرد مظلومت دعا در محنتى |
|
|
تو همىگويى كه من آزادهام |
بر كسى من تهمتى ننهادهام |
|
|
تو گناهى كردهاى شكل دگر |
دانه كشتى دانه كى ماند به بر |
|
|
او زنا كرد و جزا صد چوب بود |
گويد او من كى زدم كس را به عود |
|
|
نه جزاى آن زنا بود اين بلا |
چوب كى ماند زنا را در خلا |
|
|
مار كى ماند عصا را اى كليم |
درد كى ماند دوا را اى حكيم |
|
|
تو به جاى آن عصا آب منى |
چون بيفكندى شد آن شخص سنى |
|
|
يار شد يا مار شد آن آب تو |
ز آن عصا چون است اين اعجاب تو |
|
|
هيچ ماند آب آن فرزند را |
هيچ ماند نيشكر مر قند را |
|
|
چون سجودى يا ركوعى مرد كشت |
شد در آن عالم سجود او بهشت |
|
|
چون كه پرّيد از دهانش حمد حق |
مرغ جنّت ساختش رَبُّ الفَلَق |
|
|
حمد و تسبيحت نماند مرغ را |
گر چه نطفه مرغ باد است و هوا |
|
|
چون ز دستت رُست ايثار و زكات |
گشت اين دست آن طرف نخل و نبات |
|
|
آب صبرت جوى آب خُلد شد |
جوى شير خلد مهر توست و وُدّ |
|
|
ذوق طاعت گشت جوى انگبين |
مستى و شوق تو جوى خمر بين |
|