شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٥ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
باد خر كره: استعارت است از نشانههاى خود بينى كه نادانسته و ناخواسته ظاهر شود و مدعى را رسوا كند.
اثبات: در اصطلاح صوفيان تعريفهاى گونه گون دارد. در اينجا اثبات مقابل محو است و «محو» دور كردن اوصاف نفسانى است. (دعوى فانى بودنت باطل شد.) رميده صيد: استعارت از خود پرستى كه خواهد با حيلتهاى خود از قضاى حق بجهد.
از حجّت آوردن شهرى بر روستايى و مشت او را در ناشناسايى باز كردن، چنان كه عادت اوست سخن را به دعويداران سكر و محو و مستغرقان در توحيد مىكشاند كه شما كجا و مستى حق كجا. از خدا مىگوييد و در پى دنياييد؛ لاف درويشى مىزنيد و در پى ذخيره نهادن براى فرداييد. آنان را كه مست حقاند نشانههاست: يكى از آن نشانهها در شما نيست. شما مست حق نيستيد، شيداى دنياييد. لاجرم چون آزمايش پيش آيد از آن رو سپيد در نياييد.
|
كى كند دل خوش به حيلتهاى گَش |
آن كه بيند حيله حق بر سرش |
|
|
او درونِ دام و دامى مىنهد |
جان تو نى آن جهد نى اين جهد |
|
١٠٥٦- ١٠٥٥/ ٢
|
صد هزاران امتحان است اى پسر |
هر كه گويد من شدم سرهنگ در |
|
|
گر نداند عامه او را ز امتحان |
پُختگان راه جويندش نشان |
|
|
چون كند دعوىِّ خيّاطى خَسى |
افكند در پيش او شه اطلسى |
|
|
كه بِبُر اين را بَغَلطاقِ فراخ |
ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ |
|
|
گر نبودى امتحان هر بدى |
هر مخنَّث در وَغا رستم بدى |
|
|
خود مخنّث را ز ره پوشيده گير |
چون ببيند زخم گردد چون اسير |
|
|
مست حق هشيار چون شد از دَبُور |
مست حق نايد به خود تا نفخِ صور |
|
|
باده حق راست باشد بىدروغ |
دوغ خوردى دوغ خوردى دوغ دوغ |
|
|
ساختى خود را جُنيد و بايزيد |
رو كه نشناسم تبر را از كليد |
|
|
بَد رگى و مَنبَلى و حرص و آز |
چون كنى پنهان به شيداى مكر ساز |
|
|
خويش را منصور حلّاجى كنى |
آتشى در پنبه ياران زنى |
|