شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٥ - متهم كردن آن شيخ را با دزدان و بريدن دستش را
بر افتادن: به راه افتادن. دست به كار شدن.
پاى چپ و دست راست: حد دزدى در مرتبه نخست بريدن دست است و در مقدار بريدن خلاف است. عامّه گويند در نخستين دزدى، دست را از مِفصل بايد بريد، اما بر وفق مذهب شيعه تنها چهار انگشت از بن بريده مىشود و كف و انگشت شصت را نبايد بريد.
اما بريدن پاى چپ در صورتى است كه دزدى تكرار شود. چون گروهى كه حد بر آنان جارى گرديد ظاهراً دزدان حرفهاى بودند كه كيفر آنان در آيه ٣٣ مائده آمده است، مولانا گويد پاى چپ و دست راست آنان را بريدند.
سَقَط كردن: افكندن، جدا ساختن.
سوارى بس گزين: نيكلسون به قرينه «سوار نيك بخت» (١٦٨٩/ ٢) نيز بيت ٦٨/ ١ «سوار گزين» را مردى از عالم امثال معنى كرده. آن دو مرد در آن داستان رسولان عالم معنى بودند اما «سوار گزين» را در اين بيت بدان معنى گرفتن تكلف است و بهتر آن كه رئيس، مهتر، و مانند آن معنى شود.
ايمان: جمع يمن: سوگند.
يمين: دست راست.
آن كه او دانست: خداى تعالى كه از همه چيز آگاه است.
سامان: توان، قدرت. «بصر را امكان نظر، و بصيرت را سامان فكرت نبود.» (سندباد نامه، ص ٩٧) پيچيدن: در افتادن.
|
اى بسا مرغى پريده دانه جو |
كه بُريده حلقِ او هم حلقِ او |
|
|
اى بسا مرغى ز معده وز مَغَص |
بر كنارِ بام محبوس قفص |
|
|
اى بسا ماهى در آب دور دست |
گشته از حرص گلو مأخوذ شست |
|
|
اى بسا مستور در پرده بُده |
شومى فرج و گلو رسوا شده |
|
|
اى بسا قاضىِّ حَبرِ نيك خو |
از گلو و رشوتى از زرد رو |
|
|
بلكه در هاروت و ماروت آن شراب |
از عروجِ چرخشان شد سَدِّ باب |
|
|
بايزيد از بهر اين كرد احتراز |
ديد در خود كاهلى اندر نماز |
|
|
از سبب انديشه كرد آن ذو لُباب |
ديد علّت خوردن بسيار از آب |
|