شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٦ - متهم كردن آن شيخ را با دزدان و بريدن دستش را
|
گفت تا سالى نخواهم خورد آب |
آن چنان كرد و خدايش داد تاب |
|
|
اين كمينه جهد او بُد بهرِ دين |
گشت او سلطان و قطب العارفين |
|
|
چون بريده شد براى حلق دست |
مرد زاهد را در شكوى ببست |
|
|
شيخ اقطع گشت نامش پيش خلق |
كرد معروفش بدين آفات حلق |
|
ب ١٧٠٣- ١٦٩٢ حلق: حلقِ نخست به معنى گلو، و ديگر كنايت از طعمه جويى است.
مَغَص: دل پيچه (از گرسنگى و جز آن).
مأخوذ: گرفتار.
شَست: قلاب.
مستور: عفيف، پاك دامن.
شومى فرج و گلو: ثَلاثٌ أخافُهُنَّ عَلَى امَّتِى مِن بعدى ... وَ شَهوَةُ البَطنِ وَ الفَرجِ.
(بحار الانوار، ج ١٠، ص ٣٩٨) حَبر: دانا.
هاروت و ماروت: نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٣٢١/ ١ به بعد.
سَدِّ باب شدن: بسته گرديدن در. (نتوانستند به آسمان بروند.) بايزيد: مرحوم فروزانفر در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى اين قصّه را از تذكرة الأولياء آوردهاند و پيشتر از آن در رساله قشيريه است. «ابو يزيد را گفتند چه سختتر بود از آن چه ديدى اندر راه بارى تعالى؟ گفت صفت نتوان كرد. گفتند چه آسانتر بود. گفت اين بتوان گفت، تن خويش به طاعتى خواندم فرمان نبرد يك سال آبش ندادم.» (ترجمه رساله قشيريه، ص ٣٩، و نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٠٤) احتراز: دورى جستن.
ذو لباب: خداوند خرد بسيار، بسيار خرد.
كمينه: كمترين.
در شكوى بستن: از شكوى باز ايستادن. شكوه نكردن.
كرد معروفش ...: چيدن ميوه به بريدن دست كشيد و بريدن دست به معروف گشتن او به اقطع.