شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٣ - منجذب شدن جان نيز به عالم ارواح و تقاضاى او و ميل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزاى اجسام كه كنده پاى باز روحاند
پس زودا كه بياورد خدا مردمى را كه آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند. (مائده، ٥٤) تا: طاقه. «و فرا خور اين تايى چند محفورى و قالى.» (تاريخ بيهقى، به نقل از لغتنامه) در بيتهاى پيش فرمود هر چه در جهان هستى است ميل پيوستن به هم جنس خود را دارد، و سخن را بدان جا رساند كه هر يك از عنصرهاى تشكيل دهنده تن آدمى خواهان پيوستن به هم جنس خودند و پيوستنشان به يكديگر بر حسب اراده خداست و چون عمر به سر رسد از هم خواهند گسيخت.
در اين بيت مىفرمايد جان كه از عالم علوى آمده در اين عالم غريبتر است و ميلش به باز گشت به مبدأ خود بيشتر. سپس به شرح نكتهاى ديگر مىپردازد كه پيش از اين بدان اشارت فرمود و آن اين است كه همه اجزاى جهان عاشق و جاذب يكديگرند و هر يك مايل جذب جنس خويش است و نمودار اين كشش و كوشش وكيل صدر جهان است و صدر جهان.
|
اين رها كن عشق آن تشنه دهان |
تافت اندر سينه صدر جهان |
|
|
دود آن عشق و غمِ آتشكده |
رفته در مخدوم او مشفق شده |
|
|
ليكش از ناموس و بَوش و آبِ رو |
شرم مىآمد كه واجويد از او |
|
|
رحمتش مشتاق آن مسكين شده |
سلطنت زين لطف مانع آمده |
|
|
عقل حيران كين عجب او را كشيد |
يا كشش ز آن سو بدين جانب رسيد |
|
|
ترك جلدى كن كزين ناواقفى |
لب ببند اللّه أعلَم بِالخَفى |
|
|
اين سخن را بعد از اين مدفون كنم |
آن كشنده مىكشد من چون كنم |
|
|
كيست آن كِت مىكشد اى مُعتنى |
آن كه مىنگذاردت كين دم زنى |
|
|
صد عزيمت مىكنى بهر سفر |
مىكشاند مر تو را جاى دگر |
|
|
ز آن بگرداند به هر سو آن لگام |
تا خبر يابد ز فارس اسب خام |
|
|
اسب زيركسار ز آن نيكو پى است |
كو همىداند كه فارس بر وى است |
|
|
او دلت را بر دو صد سودا ببست |
بىمرادت كرد پس دل را شكست |
|
|
چون شكست او بالِ آن راى نخست |
چون نشد هستىِّ بال اشكن دُرست |
|