شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٤ - منجذب شدن جان نيز به عالم ارواح و تقاضاى او و ميل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزاى اجسام كه كنده پاى باز روحاند
|
چون قضايش حَبلِ تدبيرت سُكست |
چون نشد بر تو قضاى آن دُرُست |
|
ب ٤٤٥٩- ٤٤٤٦ اين رها كن: سخن را واگذار. در اين باره مگو. چنان كه در بيتهاى ٦٩٩/ ٢ و ١٢٠٦/ ٤ آمده است.
تشنه دهان: وكيل صدر جهان كه در بيتهاى پيش داستان او آغاز شد.
آتشكده: سوزان.
ناموس: در ادبيات فارسى به چند معنى به كار رفته، و در اينجا بزرگى نمودن، تكبر مناسبتر مىنمايد.
|
گويد خاقانيا اين همه ناموس چيست؟ |
نه هر كه دو بيت گفت لقب ز خاقان برد |
|
(جمال الدين عبد الرزاق) بَوش: خود نمايى.
واجستن: پرسيدن.
اللَّهُ اعلَم بِالخَفى: خدا بر آن چه پوشيده است داناست.
مُعتنى: اهتمام كننده.
فارس: سوار.
اسب خام: تربيت نيافته. (استعارت از آن كه از تصرف الهى در كارها، ناآگاه است.) زيركسار: آگاه.
بال اشكن: استعارت از مُتصرف در كارها. قدرت الهى.
دُرست: مسلم، معلوم.
ذيل بيتهاى ٤٣٩١ به بعد نوشته شده عاشق و معشوق هر دو خواهان يكديگرند.
صدر جهان نيز از اين قانون بيرون نيست. او خادم خود را دوست مىداشت و بدو شيفته بود، ليكن چنان كه رسم معشوقان است اين دل بستگى را به زبان نمىآورد. به گفته مولانا حشمت و بزرگى مانع نشان دادن اين علاقه مىشد. در اينجا مولانا نكتهاى را بيان مىكند و آن اينكه منشأ اين جذب چيست. معشوق است كه در عاشق طلب ايجاد مىكند؟ يا عاشق است كه به طلب معشوق بر مىخيزد و او را به سوى خود مىكشد و چنان كه رسم اوست سخن را مىگرداند و مىگويد آن كه مُحَوِّل الأَحوال و فسخ كننده عزيمتهاست