شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١١ - باز شدن آن شمعها هفت درخت
نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد
|
هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد |
نورشان مىشد به سقفِ لاژورد |
|
|
پيش آن انوار نور روز دُرد |
از صلابت نورها را مىسترد |
|
باز شدن آن شمعها هفت درخت
|
باز هر يك مرد شد شكل درخت |
چشمم از سبزى ايشان نيك بخت |
|
|
ز انبُهىِّ برگ پيدا نيست شاخ |
برگ هم گُم گشته از ميوه فراخ |
|
|
هر درختى شاخ بر سِدرَه زده |
سدره چه بود؟ از خَلا بيرون شده |
|
|
بيخِ هر يك رفته در قعر زمين |
زيرتر از گاو و ماهى بُد يقين |
|
|
بيخشان از شاخ خندان روى تر |
عقل از آن اشكالشان زير و زبر |
|
|
ميوهاى كه بر شكافيدى ز زور |
همچو آب از ميوه جستى برقِ نور |
|
ب ٢٠٠٧- ٢٠٠٠ هفت شمع هفت مرد شدن: بيانى است از دو نوع نگريستن به أوتاد. نگريستن در عالم سكر و نگريستن در عالم صحو به معنى آنان. ظاهرشان جسم است، همچون ديگر مردمان و باطنشان نور خدايى و شمع تابان.
سقفِ لاژورد: كنايت از آسمان.
دُرد: كنايت از تيره و تاريك. (نور روز بازتاب نور آفتاب است و نور آفتاب انعكاسى است از نور اولياى خدا. نور روز را برابر آن نورهاى معنوى تابشى نيست، بلكه اگر تابش آن نورها نباشد، خورشيد را نورى نيست.) درخت شدن: كنايت از طورى ديگر از اطوار ابدال است. درختى پر شاخ و انبوه و پر ميوه. و اين نگريستن به ابدال است از نظر سودى كه مردم از دانش آنان مىبرند. (براى