شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٤ - خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسيدن از روان پدر حقيقت موسى
خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسيدن از روان پدر حقيقت موسى ٧
|
بعد از آن گفتند اى مادر بيا |
گور بابا كو تو ما را ره نما |
|
|
بُردشان بر گور او بنمود راه |
پس سه روزه داشتند از بهر شاه |
|
|
بعد از آن گفتند اى بابا به ما |
شاه پيغامى فرستاد از وَجا |
|
|
كه دو مرد او را به تنگ آوردهاند |
آبِ رويش پيش لشكر بردهاند |
|
|
نيست با ايشان سلاح و لشكرى |
جز عصا و در عصا شور و شرى |
|
|
تو جهانِ راستان در رفتهاى |
گر چه در صورت به خاكى خفتهاى |
|
|
آن اگر سحر است ما را ده خبر |
ور خدايى باشد اى جان پدر |
|
|
هم خبر ده تا كه ما سجده كنيم |
خويشتن بر كيميايى بر زنيم |
|
|
نااميدانيم و اوميدى رسيد |
راندگانيم و كرم ما را كشيد |
|
ب ١١٨٢- ١١٧٤ خواندن آن دو ساحر پدر را: در بحار الانوار، شرحى از قصص الانبياء ثعلبى آمده كه ترجمه آن چنين است: رئيس ساحران دو برادر بودند در دورترين شهرهاى مصر. چون فرستاده فرعون نزد آنان رسيد، مادر خود را گفتند گور پدر را به ما نشان ده. مادر گور را بدانها نشان داد. پس نزد گور رفتند و پدر را به آواز بلند به نام خواندند. پاسخشان داد.
گفتند پادشاه ما را خواسته است چون دو مرد نزد او رفتهاند نه سپاهى دارند و نه سلاحى و نه آنان را قدرتى و توانى است. پادشاه برابر آنان ناتوان مانده است. با آن دو، عصايى است كه چون بيفكنند هيچ چيز برابر آن نايستد. آهن و چوب و سنگ را به كام فرو برد.
پدر آنان را پاسخ داد هنگامى كه آن دو در خواباند بنگريد اگر توانستيد عصا را برباييد، برباييد. چه ساحر در خواب كارى نتواند كرد. و اگر هنگامى كه در خواباند عصا به كار خيزد آن فرمودهى ربّ العالمين است. و نه شما، نه پادشاه، نه مردم دنيا را توان